رهایی

می نویسم ، نه از آن گونه که سخنی گفته باشم ، تنها برای آنکه حرفها در دلم تلنبار نشود ... آری تا سبک شوم و به آسمان پرواز کنم

 

 

کدام طلوع

از پس ِ ابری ِ روزهای دلتنگی ؛

گوش ِ مردم را بگیر ،

ما که می دانیم

خورشید، بازیچه ای ست میان ِ دو لبخندت . . .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

 پیرمردی با دو دست آب می نوشید و سیراب نمی شد

دخترکی گیسو می شست و دلی در بند ِ زلفش نمی ماند

محبوبی گلی می فرستاد و می پژمرد ؛

سرچشمه ی جهان به ادامه اش دامن می زد !

کودکی در دوردست ِ رودخانه مثانه اش را خالی کرده بود . . .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٤ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

 باید میان ِ الکل و دود حل شد

بی چشم اندازی جز خاکستری ِ نگاهبانش . . .

و تلخی با تو بگوید :

بگذار

جنین ِ تنهایی ات سال ها مرگش را بی اشتراک زنده گی کند !

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٩ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

از پیچ ِ ناممکن به آن سوی دره ی بایدها . . .

پلی در میانه نیست ،

بر جانم قدم می گذارم !

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٥ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

از پنجره ی خودم به بیرون می پرم

به ارتفاع ِ بی هویت ِ انسانی دیگر ؛

گله ای نیست

هم از آغاز می دانستم

سَر است که می شکند . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

رعد و برق می زند و من به تکه ای اضافی می اندیشم

که هیچ معمایی را کامل نمی کند

رعد و برق می زند و من

به دمپایی های ساکت ِ کنار ِ استخر می اندیشم

که مال ِ همه بود و مال ِ هیچکس نبود

رعد و برق می زند و من به دیوارهای حایل می اندیشم

که نه جزئی از این خانه است نه آن خانه

رعد و برق می زند و من

به روسپیان ِ غمگین

به تخت ِ هتل ها

به جوانک ِ پمپ ِ بنزین

به گربه های کوچه

به سوسک های مستراح

به کاغذ ِ بسته بندی ِ اشیا

به باجه ی تلفن

به دستمال های چرک

به سنگفرش ِ حیاط

به دستگیره ی در

به لحظه های گرگ و میش

به معشوقه ها

به کودکان ِ ناخواسته

به اسکناس های چروک

به سی ِ اسفند

به خارپشت

به حضور ِ غم انگیز ِ هر چیز ِ اضافی

هر به گذر افتاده ی فراموش

هر استفاده شده ی مستعمل

هر غریب مسافر ِ بی سرزمین

به خود

می اندیشم ؛

رعد و برق می زند و . . .

آه

باران !

باران ببار

چند رعد و برق ِ دیگر برای زنده به گور کردنم کافی ست

باران

بشوی حافظه ی ساعت وار ِ فراموشی ناپذیرم را

بشوی

پاکم کن . . .

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

به سرزمین ِ تنم

هر دستی به نیاز آمد ،

نساخت و ویران کرد !

خاک ِ نارس ِ این دیار

پُر است از شَتَک ِ نامیرای بوسه های مسموم و

پرسه گردی ِ خواب آشفتگان ِ بی هدف . . .

چرا نمی خواهی باور کنی بیمار ِ کوچکم :

جاده ی بین ِ راهی

مقصد ِ هیچ مسافری نیست . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٦ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

ساکت و آرام به تماشای زنده گی ام نشسته ام

چون چشمان ِ زنی بی پناه ،

که زبانه های آتش را بر خانه ی نیم سوخته اش . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۳ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

یک عمر است می خواهم ثابت کنم

به خدا آنکه آبی ِ دریا را می فهمد شایسته ی به آب زدن است ؛

آنکه سیاه ِ این چشم ها را سقوط می کند ،

شایسته ی به تو رسیدن . . .

اما هنوز که هنوز است دنیای بی سواد ، با هوش ِ ناچیزش ،

سهم ِ هرکس را هرچه دلش خواست می دهد !

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

فراموش کردن  ِ این چشم ها ،

حکایت  ِ اینست که انسانی چهره ی خویش را از یاد ببَرد ،

آن هم به تالاری که هزار آینه دارد . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢۱ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

نانوا به شرافتت یواش تر

این نان ِ توی دستَت

روزی به گندمزاری عاشق بوده است ؛

هرکه را سرنوشت بازی داد که انکارش نمی کنند !

  

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٧ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

جمع کن بساطت را از جلوی دکان ِ دل ِ ما عشق !

تو مثل ِ بنجُل های چینی

هرچه خوشرنگ تر، تو خالی تر

بچه ی دل ِ ما هم که اصل و بَدل نمی شناسد

پا می کوبد و می خواهد بی همه چیز !

جمع کن بساطت را از جلوی دکان ِ دل ِ ما عشق . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 
 
سرنوشت است دیگر :

یکی تخت می شود در آغوشت می گیرد

یکی لیوان می شود بوسه ات می زند

یکی شانه می شود به نوازش  ِ موهایت

یکی آینه می شود به دیدن  ِ رویت
 
یکی هم ظرف  ِ فلزی  ِ کنار  ِ تخت . . .

بیمار  ِ کوچکم

بیا و تمام  ِ دردهایت را روی من بالا بیاور . . .
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 
 
شوق  ِ لالایی برای گهواره ی بی نوزاد

پستانی پُر شیر برای آغوشی پُر از خالی

سیب  ِ سرخی برای دهانی بی دندان

و عطش  ِ بوسه ای برای لب هایی

که پس انداز  ِ تمام  ِ "دوستت دارم" های عالم را
 
نگفته به باد داد . . .

افسوس که همیشه با دستانی پُر از خواستن

به خانه ی نداشته هایم پا گذاشتم ،

درست زمانی که ثانیه ای پیش از آن جا رفته بودند . . .

آخ که چه دردی دارد

اجاره نشینی  ِ رویاها !
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

من به نرد  ِ  زنده گی  اعتمادی ندارم

جفت شش هم که نصیبت کند ،

حتما مهره ای بیرون داری که خانه ی شش اش پُر است

خلاص . . . !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 
یک عمر،

تکیه گاهم لوکیشن هایی با دیوارهای متحرک بود و زمین  ِ زیر  ِ پایم

نهنگی خفته که جزیره اش می پنداشتم !

تقصیر  ِ من نیست اگر دوستی ات را به دندان  ِ مقیاس

محک می زنم
 
بر من خرده نگیر ؛

زاده ی اعتمادم

بزرگ شده ی هراس . . .
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 
لطف کن

عینک  ِ ته استکانی ات را به چشمانت بگذار

دفترچه ات را بیاور

پاک کن ات را بردار

و نامم را از کلاست خط بزن
 
من معلم  ِ دیگری می خواهم

دنیای سخت گیر . . .
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 
من اگر نباشم باز هم درخت ها سایه خواهند داشت

باز هم درها روی پاشنه شان می چرخند

باز هم تو لبخند می زنی ؛

و هیچ سنگ فرشی نخواهد گفت :

" امروز یک جفت پای مهربان از عابرانم کم است . . . "
 
من اگر نباشم

باز هم زمان می گذرد

باز هم باران بر ناودانی صدا خواهد خورد

باز هم چای داغ و رخوت  ِ یک بعدازظهر  ِ پاییزی لذت بخش است ؛

و هیچ سایه ای نخواهد گفت :

" امروز سرگردان  ِ کسی هستم که دیروز سایه اش بودم . . . "

من اگر نباشم باز هم بوسه ها شیرینند

اشک ها شور و سکوت  ِ میان  ِ عشق بازی ها سرشار

از واژه های سربریده ی بی آوا ؛

و هیچ کس نخواهد گفت :

" از امروز دیگر جهان به پایم لق می زند . . . "
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

ماهی قرمز ها تاوان ِ لذت ِ ما را پس می دهند ؛

ما تاوان ِ لذت ِ پدرانمان را  !

سرخی ِ روی ما، سین ِ هفتم ِ هفت سین ِ امسال . . .

ما که شرمساری مان تمامی ندارد !

 

 

پ.ن :  سالی پر از شادی، عشق و آرامش برای تمام دوستانم آرزومندم
 
سهم ِ لبخند ِ من هم برای همه ی شما
  که دوستتان دارم . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

کودکان ِ بغض های فروخورده

کودکان ِ شناسنامه های بی تاریخ

کودکان ِ قیچی، بُریدن، سانسور

کودکان ِ ختنه

ذهن های نیمه

دیوارهای کج !

کودکان ِ قبیله، اسم، برچسب

صاحب و مالک و قلاده

نا آشنایان ِ اعتراض، حق، فردیت

کودکان ِ ترس، وحشت، آتش

. . .

دختران ِ نابالغ

دختران ِ پنهان

شرم از جوانه ی نو رسته

دختران ِ هراس از شکم های برآمده

زنانه گی های نداشته

لذت های نبوده

دختران ِ روح های دربند

جسم های سَنَد خورده

دختران ِ سرگردان میان ِ خواستن و نفرت

میان ِ نیاز و نباید !

. . .

مادران ِ کمبود

مادران ِ شهوت آلوده ی سردرگم

مادران ِ تن داده به گله

مادران ِ بچه های ناخواسته

هماغوشی های بی لذت

سرکوب ؛

مادران ِ صدا از یاد برده

مادران ِ هرزه خانه ی خونین ِ بستر ِ بی عشق و پاکدامن ِ نگاه ِ این و آن

مادران ِ ترس، تکرار، تباهی

مادران ِ اندیشه های بیزار

روح ِ های بیمار

جسم های نزار ؛

. . .

دختران ِ نباید، نشد، نخواستن

کودکان ِ بغض، بریدن، بی نشانی

نسل ِ با شابلون کشیده ی تکرار !


نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 
 
 
 
گفتم : چرا شب سیاهه و روز روشن ؟

گفت : خب چون شب شبه و روزم روزه دیگه !

گفتم : خب اگه از اول به سیاهه می گفتیم روز و به روشنه شب چی ؟!

گفت : نمی شه ! آخه شب سیاهه و روز روشن !

گفتم : اگه روزا که از خواب پا می شدی تاریک بود و شبا روشن چی ؟!

گفت : اگه پا می شدم می دیدم تاریکه، می خوابیدم تا روز شه !

گفتم : چون روز ِ سیاه ندیدی ؟

گفت : ندیدم ! فقط چشیدم !

گفتم : چی رو ؟

گفت : سیاهی ِ بعضی روزا رو !

گفتم : شب بودن ؟

گفت : نه !

گفتم : مگه همین الان نگفتی سیاهی مال ِ شبه ؟

گفت : آخه روشن بود هوا، اما طعم ِ سیاهی می داد !

گفتم : سیاهی چه طعمیه ؟!

گفت : تا حالا گلوت از خشکی سوزن سوزن شده ؟

گفتم : نه ! فقط گاهی غذا می پره ته ِ گلوم و تا سر حد ِ خفه گی می رم .

گفت : نه ! خراش کافی نیست، باید سوزن سوزن شه تا بفهمی طعمشو !

گفتم : آب نیست ؟

گفت : یکی باید باشه بده دست ِ آدم

گفتم : پس دست ِ خودت واسه چیه ؟

گفت : بستن ِ در !

گفتم : یکی نباید باشه ببنده ؟!

گفت : نه ! وقتی دستم درو ببنده، یعنی خلوتم دو تا دست می خواد،
دو تا چشم، دو تا گوش، نه بیشتر !

گفتم : تو خلوت گوش به چه کار ِ آدم میاد ؟

گفت : سعی می کنی صدا قلبت رو بشنوی، نکنه اینهمه سال نزده باشه و
یه جنازه رو دستت مونده باشه !

گفتم : می شنوی ؟

گفت : گاهی، گاهی هم نه !

گفتم : اون گاهی که نمی شنوی چی می کنی ؟ نگران نمی شی ؟!

گفت : نه، درو وا می کنم

گفتم : چه ربطی به در داره ؟

گفت : شلوغی می دونی چیه ؟

گفتم : خب !

گفت : وقتی دور و برِت شلوغه، دیگه به صدای قلبت فکر نمی کنی، بزنه یا
نزنه انگار که زده !

گفتم : تو شلوغی گم نمی شی ؟

گفت : گم شدن واشه وقتیه که کسی دستت رو چسبیده باشه و یهو چشم
برگردونه ببینه نیستی، گم شدی ! این یکی دستم هیچوقت اون یکی رو گم
نمی کنه، خیالت جمع !

گفتم : نشده تو اینهمه شلوغی دستت حس کنه تنها نیست ؟

گفت : چرا ! آخرین باری که زدم به شلوغی، یکی اشتباهی سیگارش رو کف ِ
دستم خاموش کرد ! سیاهیش دستمو تنها نمی ذاره !

گفتم : مثه روز ؟

گفت : اون شبه که سیاهه !

گفتم : هنوز گلوت سوزن سوزن می شه ؟

گفت : آره، چشام سنگینه، می خوام بخوابم . . .

پرده رو کنار زدم :

روشنی ِ روز، مثه تیغ صورتمو خط انداخت . . .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٥ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

شماره ، شماره، شماره

شماره پشت ِ شماره . . .

شماره ها خیال می شوند

خیال قلقلکش می دهد ،

می شنود بی اختیار :

" بانوی شعر ِ من می شوی ؟

شاه پری ِ رویاهای کودکانه ام ؛

دست که بیَندازم میان ِ تُنگ ِ ترانه

لیز بخوری از میان ِ انگشتان ِ ستبرم

نرمی ِ بلور ِ تنَت به سفتی ِ انگشتانم لباس ِ شرم بپوشد

تو هِی بالا و پایین بروی

و من هِی پُر و خالی شوم از حسی بی همتا . . .

می آیی ؟

سرم را روی دامن ِ حریرت بگذارم

دانه دانه سلول هایَت را ببویم

ببافم چشمانم را به تاب ِ گیسویَت ،

هِی تاب بخورَد

هِی سرگیجه بگیرم . . .

هِی تاب بخورد

هِی . .

بانو

گُل های خانه ام دیگر نمی خندند

فهمیده اند یک روز دزدکی به آسمان لبخند زدی

حسودیشان شد . . .

بانو، لبخندت را از من بگیری می میرم

باور کن از حسودی نیست ؛

یادت رفته آن شب ِ مرگ زای، قطره قطره از نفس های تو سرشار شدم ؟

لبخند بزن بانو ،

طره بتابان ،

اصلا از میان ِ انگشتانم بی هوا سُر بخور میان ِ تُنگ ِ بلورت ،

تو فقط بیا بانو

بیا و بانوی شعرهایم باش . . . "

.
.
.

می پَرانَدَش از جا بوق ِ ممتد ِ تلفن . . . !
نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

وقتی صبور ِ لکنت ِ مرداب می شوی
وقتی به سوک ِ آینه، بی خواب می شوی

وقتی خیال، راه به سویی نمی بَرَد

وقتی شریک ِ حرمت ِ مهتاب می شوی

وقتی به بی قراری ِ یک برگ ِ نیمه جان

گویی اسیر ِ بادی و بی تاب می شوی

وقتی برای یاری ِ یک شوق ِ بی رمق

در یادهای کودکی اش، تاب می شوی

وقتی برای جذب ِ جنون ِ بلند ِ عشق

از جسم و جان، به یکسره گرداب می شوی

وقتی تو نیستی، تو دلیل ِ نبودنی . . .

بنگر چه تلخ، دست ِ زمان آب می شوی

آبی که هیچ تشنه

آبی که هیچ سبزه

آبی که هیچ ماهی ِ بی جان را

شاداب نه، نمی کند اما

در چشم های دخترکی اشک می شود

با آن به قدر ِ حادثه سیراب می شوی . . .
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٤ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

از میان ِ مدادرنگی هایم، سپید را کنار گذاشتم

از میان ِ دست هایم، دستی که گل های یاس را نخستین بار به تو هدیه کرد . . .

آن زمان ها هنوز زرد را نمی شناختم

و قهوه ای تکرار ِ تو بود، در شلوغی ِ بی خیال ِ خیابان ؛

تبلور ِ بی خیالی، زمانی به کله ات می کوبد که می ایستی در امتداد ِ گام های عابران

در دلِت بمب کار گذاشته اند

ثانیه شمارش در کمین

تیک تاک

تیک تاک

در شلوغی ِ خیابان اما

دخترکی در گوش ِ پسر ِ رویاهایش آدامس می ترکانَد : بوم !!!

آن طرف تر یکی از آن شکم برآمده های تُف نثار، برآمده گی هایش را با چشم هایی

بُرّنده تر از واژه های به زبان نیامده، فرو می نشانَد ؛

و تو

همچنان ایستاده ای . . .

بزرگ ترین پیوندت با شلوغی ِ بی خیال ِ خیابان

سیل ِ شانه هایی ست که می سایند و می روند

شانه

شانه

شانه

و بی اختیار به یاد ِ گیسویی می افتی که هیچ سرانگشتی شانه اش نشد

و به یاد ِ شانه ای که خیسی ِ هیچ چشمی را نتکاند

به خودت که می آیی

باز سیل ِ شانه ها و بی خیالی ِ خیابان ِ شلوغ ؛

انگار نه انگار که این بمب سر ِ ترکیدن دارد !

حیرانی . . .

آدم بزرگ ها هم عجب موجودات ِ غریبی هستند !

اگر یک بمب ِ ساعتی در دستت گرفته باشی و دقیقه شمارش

یک ساعت را نشان دهد ؛

یک ثانیه دیگر اثری از رد ِ کفش هاشان هم نمی بینی

حتی ته مانده ی تف هایشان را ازسنگفرش ِ لجن آلود می جورند و با خود می برند،

مباد، تُف های از دهان بیرون پریده، حرف ِ ناخوانده ای به گوش ِ زبان باشند

و دهانشان جِر بخورد از اصابت ِ بمبی نا به کار !

آن وقت، من، این جا، میان ِ تکرار ِ نامیرای شانه ها

دقیقه شمار ِ بمب ِ دلم لِنگ در هوا

ثانیه شمارش شتابان و اینهمه شانه ی آرام ِ بی خیال ِ سر به هوا ؟!

پس به ناچار

از میان ِ مدادرنگی هایم، سپید را کنار گذاشتم

از میان ِ دست هایم، دستی که گل های یاس را نخستین بار به تو هدیه کرد . . .

آن زمان ها هنوز زرد را نمی شناختم

و قهوه ای تکرار ِ تو بود، در شلوغی ِ بی خیال ِ خیابان ؛

و حالا جز دودی خاکستری چیزی نمی بینم

بمب ترکیده و خیابان در خون ِ بی خیال ِ سرخش فرو افتاده

و من، بر جنازه ی تمام ِ عابرانی که سرانجام،

برای من از حرکت بازایستاده اند

کلاه از سر بر می دارم و اشک می ریزم . . .
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

طنین  ِ ناله ای ، از کوچه ای بن بست می آید

کسی از راه، غمگین و خراب و مست، می آید

به پایش رخوت  ِ صد راه  ِ ظلمانی

به دوشش کوله بار  ِ درد، هریک از هزاران دست می آید

گره خورده ست چشمانش به فرداها

به یاد  ِ روزهای اوج و با اکنون  ِ زار و پست، می آید

به روی صورتش آرامشی بی نبض می جنبد

درونش جنگ  ِ سختی بر نبود و هست، می آید

به امید  ِ شروعی، جاده ای، راهی، خراب و خسته و غمگین

درون  ِ کوچه ی بن بست، می آید

. . .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

برای تو که تویی، این منی چنین هیچ است

 نیا به جاده ی من جان  ِ من، که پرپیچ است

 نیا به جاده ی این جان  ِ زخمی و خسته

 تو آسمان  ِ منی، من ولی پرم بسته

 نشو پرنده ی خوبم به این قفس در بند

 منم اسیر  ِ قفس بی نگاه، بی لبخند

 گلم، نگاه  ِ تو آبی ست، پاک، پر رویا

 من آن کویر، سرابی تو در برم دریا ...

 به ماهیان  ِ بلورین  ِ آبی  ِ لبهات

 به دست های نوازشگرانه، بی همتات

 بگو که قسمتشان نیست این تن  ِ پر درد

 به جاده ای که از آن آمدی، گلم برگرد !

 برو به سوی غزلواره ی گل و شبنم

 که زخمی ام من و زخمی نمی شود مرهم

 که زخمی  ِ غزلم من، به جای جای تنم

 تو ماهتاب  ِ منی، هیچ هیچ هیچ منم

 ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط الهام نظرات () |

 

 

تاب می خورَد گیسویم در پریشانی  ِ بادی سر به هوا؛

تاب می خورَم میان  ِ دستان  ِ زنده گی، بی تقلای سکون؛

...

موهایم پریشان می شود ؛

و زنده گیَم سرگیجه ای عجیب؛

...

حالا تو هِی بگو چقدر زیبا می شوی

وقتی باد میان  ِ موهایت لانه می کند

...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |



این کرخت شدن  ِ گاه به گاه  ِ پاهایم

شاید یک بیماری باشد، شاید هم نه !

اما این کرختی  ِ همیشه گی  ِ قلبم

حتما یک بیماری ست

مزمن و خطرناک !

می دانم ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

 

به عصری دهشتناک می زییم

قانون را به اشاره ی انگشتی می نشانند بر کاغذ  ِ سپید  ِ عدالت

و به اشاره ی دستی می خوابانندش در سیاه راه  ِ گور ..

این فاصله ی اندک  ِ انگشت و دست را چه باید کرد ؟

به عصری دهشتناک می زییم ..

عدالت را با لبخندی مزه از دست داده بر مسند تاریخ می جوند

و به گوشه ی چشمی "لام" ش را سر می برند به "واو" و پستونشینش می کنند..

این فاصله ی اندک  ِ لبها و چشم را چه باید کرد ؟

به عصری دهشتناک می زییم..

ما را به یک نام می شناسند

برابری مان را ترانه می خوانند بر گذرگاه اندیشه های پوشالی

 به نام نامی انسان

و تو ، در گوشه ای تاریک ، می توانی مرا به تابوت  ِ افکارم بسپاری بی بهانه..

این فاصله ی اندک  ِ من و تو را چه باید کرد ؟

به عصری دهشتناک می زییم

..

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |

همیشه فرار کرده ام

 

از معنا به ترانه

از لحظه به رنگ

از نابودی به رویا

...

در کوچه های بن بست

بر موج های دریا

...

 

همیشه فرار کرده ام

 

از زمان به تاریکی

از ترس به واژه

از تنهایی به آسمان

...

در جاده های پر پیچ

با کوله بار  ِ هیچ

...

 

همیشه فرار کرده ام

 

از لبخند به نوازش

از زخم به نزدیکی

از نیرنگ به دوری

از دوری به نزدیکی

از نزدیکی به دوری

از فاصله به التهاب

از پناه به باران

از گل به تو

از تو به جاودان

...

 

همیشه فرار کرده ام

 

از فرار به زنده گی

از زنده گی به تو

از تو به مرگ

...

 

همیشه فرار کرده ام

...

 

----

 

سه شنبه

بیست و چهارم اسفند هشتاد و نه

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط الهام نظرات () |


Design By : Night Skin