رهایی
می نویسم ، نه از آن گونه که سخنی گفته باشم ، تنها برای آنکه حرفها در دلم تلنبار نشود ... آری تا سبک شوم و به آسمان پرواز کنم
طنین ِ ناله ای ، از کوچه ای بن بست می آید کسی از راه، غمگین و خراب و مست، می آید به پایش رخوت ِ صد راه ِ ظلمانی به دوشش کوله بار ِ درد، هریک از هزاران دست می آید گره خورده ست چشمانش به فرداها به یاد ِ روزهای اوج و با اکنون ِ زار و پست، می آید به روی صورتش آرامشی بی نبض می جنبد درونش جنگ ِ سختی بر نبود و هست، می آید به امید ِ شروعی، جاده ای، راهی، خراب و خسته و غمگین درون ِ کوچه ی بن بست، می آید . . . برای تو که تویی، این منی چنین هیچ است نیا به جاده ی من جان ِ من، که پرپیچ است نیا به جاده ی این جان ِ زخمی و خسته تو آسمان ِ منی، من ولی پرم بسته نشو پرنده ی خوبم به این قفس در بند منم اسیر ِ قفس بی نگاه، بی لبخند گلم، نگاه ِ تو آبی ست، پاک، پر رویا من آن کویر، سرابی تو در برم دریا ... به ماهیان ِ بلورین ِ آبی ِ لبهات به دست های نوازشگرانه، بی همتات بگو که قسمتشان نیست این تن ِ پر درد به جاده ای که از آن آمدی، گلم برگرد ! برو به سوی غزلواره ی گل و شبنم که زخمی ام من و زخمی نمی شود مرهم که زخمی ِ غزلم من، به جای جای تنم تو ماهتاب ِ منی، هیچ هیچ هیچ منم ... تاب می خورَد گیسویم در پریشانی ِ بادی سر به هوا؛ تاب می خورَم میان ِ دستان ِ زنده گی، بی تقلای سکون؛ ... موهایم پریشان می شود ؛ و زنده گیَم سرگیجه ای عجیب؛ ... حالا تو هِی بگو چقدر زیبا می شوی وقتی باد میان ِ موهایت لانه می کند شاید یک بیماری باشد، شاید هم نه ! اما این کرختی ِ همیشه گی ِ قلبم حتما یک بیماری ست مزمن و خطرناک ! می دانم ... به عصری دهشتناک می زییم قانون را به اشاره ی انگشتی می نشانند بر کاغذ ِ سپید ِ عدالت و به اشاره ی دستی می خوابانندش در سیاه راه ِ گور .. این فاصله ی اندک ِ انگشت و دست را چه باید کرد ؟ به عصری دهشتناک می زییم .. عدالت را با لبخندی مزه از دست داده بر مسند تاریخ می جوند و به گوشه ی چشمی "لام" ش را سر می برند به "واو" و پستونشینش می کنند.. این فاصله ی اندک ِ لبها و چشم را چه باید کرد ؟ به عصری دهشتناک می زییم.. ما را به یک نام می شناسند برابری مان را ترانه می خوانند بر گذرگاه اندیشه های پوشالی به نام نامی انسان و تو ، در گوشه ای تاریک ، می توانی مرا به تابوت ِ افکارم بسپاری بی بهانه.. این فاصله ی اندک ِ من و تو را چه باید کرد ؟ به عصری دهشتناک می زییم .. همیشه فرار کرده ام از معنا به ترانه از لحظه به رنگ از نابودی به رویا ... در کوچه های بن بست بر موج های دریا ... همیشه فرار کرده ام از زمان به تاریکی از ترس به واژه از تنهایی به آسمان ... در جاده های پر پیچ با کوله بار ِ هیچ ... همیشه فرار کرده ام از لبخند به نوازش از زخم به نزدیکی از نیرنگ به دوری از دوری به نزدیکی از نزدیکی به دوری از فاصله به التهاب از پناه به باران از گل به تو از تو به جاودان ... همیشه فرار کرده ام از فرار به زنده گی از زنده گی به تو از تو به مرگ ... همیشه فرار کرده ام ... ---- سه شنبه بیست و چهارم اسفند هشتاد و نه چشمان ِ تو، گل ِ آفتابگردانند ؛ این روزهای ابری قد خم نکنی من خود آفتابت خواهم شد ... برای بعضی بغض ها مرهمی نیست جز تنها دستی دستی که بنشیند جایی، نزدیک، پس ِ پشت ِ پنهان ِ دلت قطره قطره نگاه بخرد، ترانه بیاورد دریا دریا تنهایی بخرد، نوازش بیاورد بغل بغل دلزده گی بخرد، بوسه بیاورد ... برای بعضی نگاه ها مرهمی نیست جز تنها نگاهی نگاهی که پذیرا باشد، بنشاندت میان ِ نی نی ِ چشمانش به اعماق دلت تلنگر بزند و در بگشایی تا جهان در یک نقطه خلاصه شود تنها در یک نقطه ... تلاقی ِ دو نگاه .. برای بعضی خسته گی ها، مرهمی نیست جز شانه ای ، آغوشی، پناهی که جایت دهد، پنهانت کند ... نه صدایی ، نه دودی، نه چهره ای، نه چکامه ی دردی تا جهانت شود در آن دم که از جهان و جنگ و جُستن سخت خسته ای ... برای بعضی اشک ها، مرهمی نیست جز انگشتانی نحیف بنوازد بر گونه ی گود رفته ی گریزانت بگیراند اشک هایت را در نیمه راه ِ لب هایت در بی شماری شان غرقه شود تا عمق ِ چشم هایت برود هوای نگاهت اسیرش کند و در آخرین لحظه صعود کند به روشنی ِ لبخندت تا نفسی تازه کند ... برای بعضی بغض ها بعضی نگاه ها بعضی خسته گی ها بعضی اشک ها دست ها دل ها ... مرهمی نیست جز تنها کسی که هیچ گاه نبوده ، نیست ، نخواهد بود و تو می مانی با بغض ها، نگاه ها، خسته گی ها و اشک هایت ... باید دست شدن نگاه شدن آغوش شدن انگشت شدن را یاد بگیری ... کسی نیست ... باید از ذوق بپرم هوا و شعر ِ چهار صفحه ای بسرایم و تکنوایی ِ شبانه ی ساعت ها را میهمانش کنم ؟ از ذوق بپرم هوا که شناسنامه ی رقیه خاتون را به نام ِ حاج مالک الدین ِ مالکی سند زده اند و کنج ِ دنج ِ آشپزخانه را پشت ِ قباله اش انداخته اند !!! یا علی مراد ِ بی چاره، دوازده سال ِ آزگار است بین ِ علی و مرادش مانده و روزی دوازده مرتبه با خود می اندیشد کاش مادرش علی صدایش می کرد تا اینقدَر لعن و نفرین هایش دامن گیر ِ مراد ِ بی مرادش نشود !!! یا چطور است از خوشحالی یکی از خنده های طاقت فرسای زن ِ همسایه را قرض بگیرم و هرجا گدایی، آواره ای، بی خانمانی، مزدوری، مظلومی، تنهایی، دورافتاده ای، از خود بیگانه ای، با خود ناآشنایی، چیزی دیدم، یکجا سر بکشم !!! اصلا می خواهی همین جا، روی همین ثانیه های گشنه، نفس نفس خوشحالی بالا بیاورم تا درخت های خشک ِ باغچه رویای گل و گیسو را قِی نکنند میان ِ حوض ِ ماهی ها و ماهی ِ قرمز ِِ حوضمان از اضطراب ِ ضرباهنگ ِ سال ِ نویی دیگر، از خاطره ی تنگ و تور و ترانه، سنگفرش ِ حیاط را انتخاب نکند !!! یا می خواهی قاب کنم لب هایم را تا نواده گانم بدانند من از فرط ِ اینهمه یکرنگی بی رنگ شده ام تا نوه ی کوچک ِ پسر ِ بزرگم، هر وقت ذهنش پریشان ِ بی مصرفی ِ مداد رنگ ِ سپیدش شد، دستش را بگیرم و بگویمش پرتره ای از من بکشد، روی کاغذی سپید، با مداد ِ سپیدش تا بی رنگی هیچ وقت از یادش نرود !!! اصلا بگذار تا یادم نرفته اسمم را پشت ِ تمام ِ رویاهایم بنویسم تا بی خود و بی جهت بی قراری ِ دریا را به ماه نسبت ندهند و هل هلکی دندان هایم را هرچند ثانیه سی و دو بار نمایان کنم تا همه بفهمند چقدر آخرین جرعه ی لیوان ِ خالیَم مستم می کند، چرا که مرا به یاد ِ آخرین نگاه ِ گوسفند ِ قربانی می اندازد و کیف می کنم از این همه خون و روشنی و سبکباری !!! اصلا گوسفند را چه به زنده گی !!! تنها حق ِ مُهر و موم شده ی من است که که چارقد ِ گُلدار به سر کنم و پاهای حاج سخیف الدوله را میان ِ حوض ِ ترانه بشویم تا خون ِ قربانی بدرقه ی راهش شود !!! وای که اینهمه دلخوشی پاک هوش و حواسم را برده، وگرنه تا خود ِ صبح برایت از قصه ی گل و گُواه و شمع و بی صدایی ِ خاک سبد سبد پیشکش می آوردم تا باورت شود بی گواه به آخرین تصویر ِ ثبت شده ی میلادم، سین ِ سیب را کِش نداده ام به امتداد ِ گردن ِ بلورینم و سی و دو دندان ِ ردیف بی جهت نجهیده اند بیرون از آرواره های لقم !!! نشستم و به ذهن ِ دیوانه ام فشار آوردم تا شعری چهار صفحه ای بسراید تا اگر بعدها، عکسم را روی سنگی، کنار ِ شمعی، پشت ِ مُهر ِ باطل شد ِ شناسنامه ای، جایی دیدی، بر اینهمه خوشحالی ِ بی دلیل خُرده نگیری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستت دارم آن هنگام، که چون حریقی بر خرمن ِ بی پناه ِ دلم فرود می آیی و بعد بهانه می آوری برای گرم کردنت آمده بودم ؛ دوستت دارم آن هنگام، که در هجوم ِ سیل آسایت غرقه ام می کنی و بعد می گویی : وجودم را یکسر بسترت کرده ام تا آبتنی کنی عزیزکم ؛ دوستت دارم آن هنگام، که درختی میان ِ اتاقم می کاری و ریشه هایش را به من پیوند می زنی تا زمین گیرش شوم و آن گاه، با لبخندی نجوا می کنی : دیدی طبیعت را به آغوشت بازآوردم ؟ آری، دوستت دارم چون اسیری که زندانبانش چون شیری که رام کننده اش چون نوزادی که دایه اش و چون زنی که تابوت ِ خالی اش را عاشقانه دوست می دارد... من به دوست داشتن معتادم ... بلندترین شب ِ سال .. و رد ِ گام های زمان بر عمیق ترین زخم های عصیان؛ و انعکاس ِ بی تلالو ِ اندوهی در حجم ِ خالی ِ شبی رو نهاده به سپیده دمان ؛ و آواز ِ خسته ترین جیرجیرک ِ بی آوا در پس زمینه ی آه های گریزان ِ من ِ بی جان و حنجره ای که می شکند سکوتش را با آخرین توان : " مرا بخوان عزیز، مرا دیگرگونه بخوان ... " خواب بودم وقتی آمد . مانند ِ همیشه، نوزادوار، بی دریغ خواب را در آغوش کشیده بودم ؛ مثل ِ همیشه بعد از ساعت ها اشک، چشمان ِ بی گناهم آرام گرفته بودند ؛ پاورچین پاورچین آمد ... اول پِلک هایم را گشود ؛ در سفیدی ِ بی دریغش چه را می جست ؟! بعد نوبت ِ لب ها بود ؛ دست ها ؛ پاها ؛ قلبم ... کوله بارش را پر کرد و رفت دزد ِ آرامش ...! پارو به دست هستم و گُم کرده قایقم بر باد می رود دل و دستم، دقایقم سرگشته حول ِ دایره ی عمر می دوم افسوس خار مانده فقط، از شقایقم یک کارزار ِ سخت ، سراسر نهیب ِ مرگ یک جنگجوی خسته که پنداشت فایقم آن روزهای نازکی ِ دل به باد رفت باران بگو ببار که از جنس ِ عایقم تا بانگ ِ چون و چیست زدم بر بساط ِ دهر مُهر ِ سکوت بر دل و جان زد که لایقم تنها دروغ بود و گمان و سراب و وهم یک عمر در خیال که غرق ِ حقایقم ... بستر نشین ِ واژه هایم شدم بِستری نه از جنس ِ شب و شور و ترانه از جنس ِ درد .. دردی گلوگیر ِ نگفته هایم چهاردهمین روز میلادش است چرک مغزم به تمام ِ بدنم رسوخ کرده و ذره ذره ذره آبم می کند .. آبی که هیچ تشنه ای را سیراب نمی کند ... تکه استخوانی ؛ بازیچه ی دندان ِ کرکسی ، بی تمنای جان و من ؛ در دستان ِ زنده گی ... چشم هایی از دنیایی دیگر تنهایی هایم را به جان خریدند و چشم هایی که راز آن چشم ها را هیچگاه در نیافتند آن چشم ها را از من ربودند ... این روزها تنهاتر از همیشه ام و چشم هایم اشک آلود یادگار پاک ترین چشم هایی که در زنده گیم مرا نگریستند ... ------------- سه روز است که لکسی " نوزادی که هنوز یک ساله نشده بود و هزار برنامه ی قشنگ برای روز تولدش داشتم " گم شده و هیچکس نمی فهمد چه غمی بر دوش می کشم ... *Lexy : My Lovely Dog مرا آواز کن ای خوب دلم را شوخ و شنگ ِ مهربانی هات کن ، ای خوب ِ شهرآشوب مرا آواز کن ، آوازی از پاکی بیا با من ، مرا با خود ببر تا مرز ِ بی باکی بیا بی مرز تا آنسوی فرداها برای قاصدک ها همسفر باشیم بیا گنجشکک ِ سرخورده از پرواز را ، ما بال و پر باشیم مرا از لحظه های رخوت ِ دیروز پیدا کن برایم نغمه ای از هفت رنگ ِ ساز برپا کن گمم کن در هیاهوی پر از آرامش ِ آغوش ِ آرامت اگر خامی ست این ، فرصت عطا کن تا شوم خامَت من و دل راز ِ دریا را ز ِ چشم ِ مهربانت نیک فهمیدیم بیا آغوش وا کُن ، غرقه ام کُن ، تا یکی باشیم در آغاز و انجامَت ... مرا برای نخستین نگاه نخستین لبخند نخستین بوسه نخستین واژه نخواه ... نخستین هایم روزی تمام می شود ؛ از نو سرودنم را توانایی ؟ هر روز و تا همیشه ؟! می خواهند لبخند را به اجبار نقاشی کنند به روی لب های خسته ام تا بَل خاطرشان آسوده شود که دندان های پوسیده ام را به گرو نگذاشته ام تا به جایش برای اقاقی های خسته ی اتاقم ، اندکی نوازش بیاورم . ... لبخند کُش ندارید ؟! این جانور خانه برانداز است ... ! کارتن خوابی و نوزاد ِ شیرخواره ، بی تابی و یک روز ِ خوش ِ آفتابی ؟! بابا نان داد و کودک ِ تحت ِ پوشش ِ کمیته ی امداد و چشمان ِ خیس و دستان ِ بدون ِ مداد و اینهمه عدل و داد ؟! پیرمرد ِ کلیه فروش و بچه ی دعافروش ِ سر ِ میدان ِ شوش و شب ِ سرد و مردِ ِ تنهای خانه به دوش و گوش ها منتظر ِ پیغام ِ سروش ؟! کودک ِ دَه ساله ، سرطان و پاهای بدون ِ کفش ، باران و شکم ِ گرسنه، بی نان و بی گناه ِ محکوم به مرگ ، زندان و امید به معجزه ی جاودان ؟! واپسین تقلای بودن ، زیر ِ آوار و جسم ِ سالم ، روح ِ بیمار و معصیت نکرده ی همیشه گناه کار و اینهمه وجدان ِ بیدار ؟! فقر و فحشا و رکورددار ِ تن فروشی و اینهمه حاشا و پیرزن ِ خسته ، هزار تومن گوشت و تنها تماشا ؟! دستان ِ زنده گی در حوالی ِ ما عجیب آلوده ست ... سیاهپوش ِ واپسین پروانه ام شده ام ؛ واپسین رویای شیرین ِ کودکی ... راستی چرا هیچکس حال ِ خواب هایم را نپرسید ؟ چرا هیچگاه هیچ کس ، نگران ِ پریشانی ِ شعرهایم نشد ؟! چرا هیچوقت ... می دانی ! چند واژه و اندکی حس ِ شاعرانه که دیگر نگرانی ندارد ...! اگر موزون بسرایی و قافیه ها را یکی یکی به خوردش دهی به مانند ِ تک مضراب ِ قرص های بیمار قلبی ، درست سر ِ ساعت ! نگرانی که ندارد هیچ ، بِشکنی هم می تواند ضمیمه اش کند تا وِرد ِ زبانش شود به هنگامه ی سنگین ِ شوری دیگر ، شبی دیگر در کنار یاری دیگر در خلای ذهنش !! ... حالا اگر یک عمر قافیه ی زنده گیت را از یاد برده باشی و سپیدی ِ شعرهایت را به گرو گذاشته باشی تا زیر ِ بار ِ سیاهی ِ زنده گیت له نشوی ؛ یا اگر واژه هایت را بلعیده باشی و در هیاهوی بی منطقشان گم شده باشی ؛ یا ماه ها دستت به قلم نرفته باشد چرا که واژه ها در ذهنت یکدیگر را هل می دهند تا هر کدام خسته گی هایش را زودتر قِی کند ؛ و یا سال ها لق زده باشی به پای استخوانی ِ زنده گی تا واژه ای ، تنها واژه ای ، پابرجا خلق کنی ؛ یا ... بی خیال ! مهم چند واژه است و اندکی حس ِ شاعرانه ...! نگرانش نباش !!! این نوشیدنی ِ شیرین این حس ِ تلخ این زنده گی ِ گَس . . . عجیب معجونی شده ام ! من می ترسم اگر دستانم تنها بماند ؛ دستان ِ کوچکم را بگیر من می ترسم اگر قلبم تنها بماند ؛ قلب ِ کوچکم را حس کن من می ترسم اگر تنها بمانم ؛ همیشه باش ... ---- پی نوشت >> حرفی برای گفتن اگر بود دیوارها سکوت نمی کردند ... " محمد علی بهمنی " بی که بدانم به کجا می روم در دریای زنده گی غوطه ور شدم ... نه پری های دریایی ِ افسانه ای را دیدم نه فانوس های برج ِ خیالم را ... حتی هماغوشی ام را پذیرا نشد در خلاء ِ مواج ِ غرقه شدن ؛ آن دریای بی دریغ که می گفتند همین بود ؟! من در انتظار ِ هیچ کسی نخواهم ماند نه شما جناب ِ گودو نه هیچ منت گذارنده ی دلربای دیگری ... دلم را مهرپوی هیچ سنگلاخ ِ سکون پروری نخواهم کرد و بی سرانجامی را میزبان نمی شوم در ناباوری ِ عفن ِ اینهمه بیزاری ... در انتظارم مگذار ؛ به انتظارم منشین ؛ اگر می خواهیَم ، همراهم شو آنچنان که انگشتانی نحیف ، بر کلاویه های یک پیانو ... تهران / 23 شهریور 89 کافه گودو
...
این کرخت شدن ِ گاه به گاه ِ پاهایم

| Design By : Night Skin |

