اشتباه

هرچه بلاهت و نادانی بود به او نسبت می دادند

غصه می خورد ؛

اما همچنان ساکت بود ...

سفاهت  ِ این خلق  ِ بی شمار ، این ابترهای خود اشرف پندار

همه و همه را به گردن  ِ او می انداختند

غصه می خورد ؛

اما همچنان ساکت بود ...

خسته بود ؛

خسته ؛

خیلی خسته ،

از این همه بی خردی ، سفاهت ، بلاهت ، حماقت

هرچه و هرچه که این ابتر  ِ خود اشرف پندار

این ناموزون

این حقیر

این خویشاوند هرچه پلشتی

به او نسبت می داد ،

غصه می خورد ؛

خسته می شد ؛

اما سکوت می کرد ...

با چشم هایی عاری از دروغ

با قلبی معصوم

با دهانی تشنه

.

.

.

و هیچوقت نفهمید که چگونه است که همگان تمام  ِ سفاهت و حماقت و بلاهت  ِ

فردی را در او گوسفند است خلاصه می کنند . . .

بیچاره گوسفند  !

 

/ 0 نظر / 5 بازدید