چشم درد

چشم هایم درد می کند

به گمانم آخرین پس اندازش را همین چند روز پیش بود که خرج ندیدن کرد .

چشم هایم از بس که نمی بیند درد می کند

دو تا دکمه ی گرد  ِ سیاه که سالهاست شل شده

کوکش در رفته ، می چرخد ، می چرخد ، می چرخد .

شاید برای همین است که همه اش سرگیجه دارم .

راستی چرا چشم محکوم است به دیدن ؟

چرا نمی شود با گوش هایم حرف بزنم و با دهانم ببینم ؟

اما خودمانیم ، الان که فکرش را می کنم وقتی با یک دهان  ِ کوچک ، اینهمه تیغ

اینهمه دشنه ، اینهمه جنایت ، اینهمه خیانت ، انهمه کلمه ... !

وای به روزی که دو گوش از دو سو خلع سلاح کنند جهان را .

از خیرش بگذریم

همه اینها را فراموش کن

چشم و گوش و دهان را یکسر نادیده بگیر

بی کلمه ، بی آوا ، بی تمامی  ِ آنچه سنگینمان کند ؛

دقیقه ای سکوت می کنی ؟

می خواهم با چشمهایمان حرف بزنیم ...

/ 1 نظر / 5 بازدید
دبیرخانه جشنواره فرهنگی دانشجویی فقرو غنا

دومین جشنواره فرهنگی دانشجویی حمایت از محرومان جنگ فقر و غنا www.jdqazvin.ac.ir