من از بیگانگی در جمع ِ صدها آشنا و دوست می ترسم ...

من از این محرم و مجرم که مرز ِ بین ِ آن باریک تر از موست می ترسم ...

 من از ناباوری ، شک ها و تردیدم ...

 من از این ناامیدی های پنهان در پس ِ دیرینه امیدم ...

 من از این خالی ِ آبی ، از این شب های مهتابی ...

از این مردم ، از این صد چهره ها ، اما همه افکار تکراری ...

 از این ها ، از همه ، از هرچه خواهی زشت یا نیکو ...

 بسان ِ کودکی گمگشته در تاریکی و خلوت ، به دستش نورکی کمسو ...

 ز ِ هر چیزی ، تو گویی سایه ای ناچیز بر دیوار می ترسم ...

 من آری از گذشت ِ روزها را رج زدن بر دار می ترسم ...

 من آری سخت می ترسم ، تو گویی ترس در من زاده شد ، با من ...

من از تو ، از خودم ، از ترسهایم ، هرچه کم ، بسیار می ترسم ...

/ 2 نظر / 4 بازدید
سلام

سلام خوبی؟ بالاخره منم یه وبلاگ واسه خودم دست و پا کردم. خوشحال میشم به من هم سر بزنی

لطیف

مثل اینکه اسمم رو یادم رفته بود[زبان]