برگی دگر گذشت ز ِ اوراق ِ زنده گی ...

مویی دگر سپید ز ِ کار و دوندگی ...

حالی دگر پریش از این روز و روزگار ...

پشتی دگر خمید از این سخت کوله بار ....

طی شد ولی و می شود و باز می شود ....

من را ، تو را و او را چون موج می برد ...

ما هم به سان ِ یک ورق از خوب و بد پریم ...

وقتی گذشت نوبت ِ ما هم ورق خوریم ....................

چهل روز دیگر هم گذشت ............................................

حالا دیگر او نیست ..........................

و زنده گی همچنان ادامه دارد...........

سلام عزیز .....

بدون ِ اشک و آه تنها در این چهلمین روز فقط سلام می کنم .....

چرا که از واژه ی پلشت ِ خداحافظی ، سخت غضبناکم .....

خداحافظی دیگر چه رسمی است وقتی می دانم که بودی و هستی و خواهی بود ...

اشک و آه چرا ........................

مگر نه اینکه تو همیشه خوبیها و شادیها را ارج می نهادی .............

پس چرا اینقدر خودخواه باشیم که به خاطر ِ تنها شدن ِ خودمان اشک بریزیم.................

وقتی سلام هست چرا خداحافظی کنم ؟

دست ِ کم سلام مرا به یاد ِ روزهای خوشی می اندازد که خودت درِ خانه ات  را برویمان می گشودی......

پس بگذار اکنون من در ِ خانه ی دلم را تا ابد بگشایم که خاطرت از خاطره ی ضعیفم هیچگاه

از یاد نرود ......

هرچند ، دریغ و درد که این روزگا ر ِ بی رحم از بس ناغافل همه را از هم جدا می کند که

دلمان بیشتر از آنهایی که هستند جایگاه عزیزانی شده که رفته اند .....

اما تو عزیز .......

تو و بابایی.......

حتی اگر آنقدر مشغله ی روزگار زیاد شد که دیگر در فکرمان جایی باقی نگذاشت .....

همیشه هستید .................

چرا که دل جایگاه ِ شماست .....

دلی که بری از تمامی آنچه منطق نامش می دهند و زندگی را با محک ِ مضحک و ضعیفش

  می سنجند است .......

می خواهم خاطره ی شما را فقط در دلم نگه دارم تا مبادا افکار ِ پریشانی که روزگار نثارم

می کند حتی لحظه ای خاطراتان را از خاطرم پاک کند ......

پس سلامی دوباره برای چهلمین روز ِ دیدارت ................

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید