من میخوام برگردم به کودکی....

یادمه قبل از سوال....

کبوتر با پا ی  من راه می رفت....

جیر جیرک با گلوی من می خوند....

شاپرک با پر من پر می زد...

سنگ با نگاه من برفو تما شا می کرد....

همه چی برای من ممکن بود...

کار و تولید و تلاش...

حرمت همسایه....

می دو نستم که سلام یعنی چه ....

میدونستم که زمان معنا ش چیه....

به خودم می گفتم....

من شعور همه آفاق هستم....

می تونم پلنگو زنجیرش کنم.....

می تونم با تیشه....

چنارو سرنگون کنم....

                                                        زنده یاد حسین پناهی

چی می شد آدم هر وقت می خواست می تونست دوباره برگرده به کودکی؟....

به قول استاد  پناهی: در کودکی در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از مهندسی سگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها. از سیاهی پر کلاغ گرفته تا سرخی گل انار... همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند.... به سماجت گاو ها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم... در نو جوانی حفظ کردن فرمول مساحت ها اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد... هرچه بزرگتر شدم به دلیل قرار داد های اجتماعی از فراغت آن روز گار طلایی دور و دور تر افتادم.....

بله ... واقعا چی می شد اگه آدم گاهی وقتا که دلش از این دنیای شلوغ می گرفت می تونست برگرده به کودکی....

تا مثل اون وقتا با لیس زدن یه بستنی یا خوردن یه شکلات دنیا واسش پر از قشنگی بشه.....

تا مثل اون وقتا دنیاش به اندازه ی دل صاف و ساده ی یه بچه کوچیک باشه و

قشنگ...

تا خنده هاش همه از روی پاکی و صداقت بود و معنی غصه رو نمی فهمید.....

تا خیلی از واژه ها رو مثل دروغ و تهمت و ریا رو نمی فهمید.....

تا تمام دنیاش تو اتاق اسباب بازی های قشنگش خلاصه می شد...

تا مثل اون وقتا خدا ازش اینقدر دور نبود و هر وقت می خواست با خدا حرف بزنه انگار

خدا بغلش وایساده و داره به حرفاش گوش می ده......

تا تمام دغدغه ش این بود که چرا بعضی وقتا بعضی ستاره ها ی تو آسمون کم

میشن و می خواست کسی که ستاره ها رو میدزده رو پیدا کنه.....

یه جا از یه نویسنده ی بزرگ که الان اسمش  تو خاطرم نیست خونده بودم  آدما هر

چقدر هم بزرگ باشن باز یه بچه تو شخصیتشون پنهانه.... که اگه بهش اهمیت ندن

دنیا واسشون سخت میشه.....

پس  چه خوبه گاهی وقتا.... فقط گاهی وقتا به کودک درونمون هم فرصت بدیم ...

آره خیلی خوبه اگه گاهی وقتا فارغ از قضاوتهای دیگران از راه رفتن زیر بارون... از

 نگاه  کردن به گلها.... از لیس زدن بستنی ..... از تاب بازی تو پارک.... از شمردن خال

کفشدوزک ها.... لذت ببریم..... اون وقته که زندگی خیلی قشنگ میشه....

آخه بعضی از آدما تو دنیای مدرن شخصیت رو فقط در این می بینن که خودشون رو

آدم جدی و پر مشغله ای نشون بدن در صورتی که اینطور نیست..... ما باید زمان

هایی رو تو زندگی داشته باشیم که ازشون لذت ببریم.....

پس بیاید از شخصیت بچگانه ای که در همه ی ما ها نهفته س خجالت نکشیم و

بهش مجال رشد بدیم

البته اینا نظر من بود..... شاید هم واقعا باید همیشه جدی بود...!!!!!!!!!! 

نمی دو نم.....

                                              

/ 6 نظر / 5 بازدید
تارا

وبلاگ قشنگی داری الهام جوون. موفق باشی. راستی يادم رفت سلام. خب دیگه خداحافظ

مهدی

آره!! بدون ريا .. صاف .. ساده .. به به ...!! چی ميشد ... به قول يه بنده خدا :‌ خوش به حال ديونه که هميشه خندونه!! امروزه خيلی از حرفهای ما آدما توش کنايه داره .. بی احترامی داره (غير مستقيم) که اين چيزا تو ادبيات کودکی يافت نميشه .. حتی به وفور هم ياد نميشه!

الهام

آره ديگه.... کودکی خيلی خوبه... البته ناگفته نماند که آدم بزرگها هم اگه بخوان می تونن مثل بچه ها ساده باشن... ولی متاسفانه ماها از بزرگ بودن فقط بديها رو ياد گرفتيم...!!!

مهدی

خوشحال ميشم وب من رو از اين رو از غربت در بياريد!! ... ممنون

............

آره منم خيلی دوست داشتم بر ميگشتيم به اون روزا. ولی من فکر میکنم تقصیر خودمونه که بزرگ میشیم خیلی چیزا یادمون میره شاید بخاطر اینه که خیلی چیزارو حالا میفهمیم و اون موفع نمی فهمیدیم حالا کارمون به جایی رسیده که اگه یکی از ما ها بخوایم یه شکلات دست یه بچه بدیم اون نباید اعتما کنه و بگیره.

الهام

آره ديگه.... دنيای بچه ها واسه اين قشنگه که صاف و ساده س.... بدون هيچ دو رويی.... ما هم اگه بخوايم می تونيم اينطوری زندگی کنيم... و نگيم که اگه همه بزرگ شدن رو فقط در بد بودن می بينن ما هم اونجوری باشيم.... فارغ از قضاوتهای ديگران خوبه خيلی وقتا همون بچه ی ساده باشيم....