تقدیم به دو برادرم به بهانه ی  دل ِ پاک و روح ِ بی دریغشان :


دوباره پس از بیست روز ، شهرها  کوشیدند ، اتحاد ِ ناگسستنی ِ دل هایمان را خدشه دار کنند ... فاصله ها نیز این خیال ِ خام را در سر می پروراندند...
چه زود ساعت ها طی شد از آن لحظه ای که با همان شیطنت های کودکانه مان ، وقتی ساعت پنج بار به نشانه ی پنج ِ بامداد نواخت ، آمدنش را جشن  گرفتیم با رژه ی نظامی و تشریفاتی درخور...
چه زود طی شد بیست روزی که چون سه کودک ِ شاد ِ بی دغدغه تا نیمه های شب ، کارتون می دیدیم و شعر می خواندیم و می خندیدیم...
چه زود گذشت بیست روزی که روزمان درست از زمانی که ساعت دوازده بار می نواخت ، و این به منزله ی پایان ِ روز برای دیگر مردمان بود ، شروع می شد ، و چه حیرت انگیز که همیشه حرفی برای خندیدن و رنگ خوشی به لحظه ها زدن در میانه بود...

و امروز ، یکی از ما ، برگشت به کیلومترها دورتر ... به سربازی ِ ناگذیرش ، تا ما بمانیم و لحظه شماری ِ ساعاتی که دوباره بگوییم و بشنویم وبخندیم و زندگی کنیم ...
اما من ، امروز ، با پوزخندی به تمامی ِ لحظه های طی شده  و تمامی ِ فاصله ها می گویم :
که پیوند ِ ناگسستنی ِ دلهایمان ، و اتحاد ِ زنجیروارمان ، همیشه هست...حتی روزی که دیگر نباشیم...
زمان : ساعات پلشتی که از رفتن برادرم می گذرد...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید