مگر سنگ هم دل دارد ؟!!!

سنگ چه آسان و پر غرور شیشه را شکست

...

و ثانیه ای دیگر ،

من چه بی اعتنا سنگ را پرتاب کردم به قعر  ِ برکه ی کبود

.

.

.

می خواستی شیشه ی دلم را بشکنی و سخت غافل بودی از دستی که کمین کرده

پس  ِ پشت  ِ شیشه ی نازکدل !

سرنوشت است دیگر !

حالا در مشت  ِ منی .

حرف  ِ پیش از پایانی نداری ؟

می خواهم پرتابت کنم به قعر  ِ برکه ی کبود ...

/ 0 نظر / 5 بازدید