آفتاب در سایه

 

هرکس مرا بدید ، شتابان عبور کرد

ترسید از من و چه هراسان عبور کرد

وقتی چراغ  ِ سبز  ِ دلم را بدید ، زود

عابر فقط ز  ِ عرض  ِ خیابان عبور کرد

اندک کسی که نیم نگاهی به من فِتاد

اما دریغ و درد ، فراوان عبور کرد ...

این زخم های چرک که از درد بر من است

چون دید هرکسی چه پریشان عبور کرد

گَه آشنا و گاه غریبه ! چه فرق چون

من را بدید هر دو و یکسان عبور کرد

هرکس به سهم  ِ خود غزلی خواند از دِلم

چون شد غزل تمام ، غزلخوان عبور کرد

من آن درخت بودم و هرکس به رسم  ِ باد

برگم ببرد و از من  ِ بی جان عبور کرد

از این و آن شنیده ام این نیز بگذرد !

من مانده ام هنوز در این ، آن عبور کرد

ای راستی ندیده ای آن رهگذار  ِ دور

کز جاده ای چه سخت ، چه آسان عبور کرد ...؟!

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
حسام

زندگی تو ممنوعه یه حال دیگه ای داره رفیق

رامین

هرکسی از ظن خود شد یار من. غزلت زیبا بود. پس در قالب کلاسیک هم می سرودی و ما خبر نداشتیم؟ ای ناقلا! [لبخند]

طومار

بسیار زیبا.لذت بردم.هم احساس و هم استعداد

سیب

و آن وقت من می مانم و یک بیکرانه ی نه چندان آبی از خودم در خودم و تنها برای خودم!