این که می بینی نه آن دیگر منم / کز تکان ِ هر صدایی بشکنم ...

 

من در انتظار  ِ هیچ کسی نخواهم ماند

نه شما جناب ِ گودو

نه هیچ منت گذارنده ی دلربای دیگری ...

دلم را مهرپوی هیچ سنگلاخ  ِ سکون پروری نخواهم کرد

و بی سرانجامی را میزبان نمی شوم

در ناباوری  ِ عفن  ِ اینهمه بیزاری ...

در انتظارم مگذار ؛

به انتظارم منشین ؛

اگر می خواهیَم ، همراهم شو

آنچنان که انگشتانی نحیف ، بر کلاویه های یک پیانو

...

 

 

تهران / 23 شهریور 89

کافه گودو

/ 4 نظر / 6 بازدید
رامین

و اکنون "بکت " شاد است، به یقین ...

سیب

گودویی که وجود ندارد !!!! من افکار زیادی را در کافه گودو .... پشت میزها .... حتی در فنجان قهوه ای.... جا گذاشته ام .

مسیح

چرا نظر پست بالایی باز نمیشه؟؟ حال همه ی آدمها شاید همین باشد که گفتی..