من ندانم تو در این گاه کجایی

                                           لیک خواهم که دگرباره بیایی.......

امروز هم گذشت

 .

.

.

او هم رفت

.

.

.

و زندگی همچنان ادامه دارد.........

همیشه می دانستم که اگر ریشه ی نهالی را قطع کنی ، برگ هایش کم کم می پژمرد و فرومی افتد....

اما نمی دانستم که این مقوله در مورد انسانها هم صادق است......

اما چند روز پیش به یقین فهمیدم که بزرگترها هم به منزله ی همان ریشه اند ....

گذرگاه اتصالی ِ همه ی اجزا..............

و وای به روزی که دیگر نباشند........

و حالا یک مشت خاطره ی تلخ و شیرین .... و دوباره افسوس و دریغ و ...    

خاطرانی که چه خوب ، چه بد ، ما را به هم پیوند می داد....

شب هایی که دور ِ هم جمع می شدیم و تا نیمه های شب گل می گفتیم و گل می شنیدیم و در

میان ِ همه ی خنده ها ، اگر چشمان ِ جستوجوگرمان تو و بابایی را نمی دیدند کم کم جمع از هم

 می گسست و گویی وجود ِ شما گره اتصال جمع بود ...

شب های یلدایی که شب ِ تولد تو بود و فقط خودم می دانستم که همیشه عاشق ِ آمدنش بودم

 چرا که همه دور ِ هم جمع می شدیم و بابایی حافظ می خواند و تو شعرهای خودت را  می خواندی  

کاش الان بودی و چیزهایی که  روی کاغذ می آورم که البته نمی شود اسم شعر را رویش

 گذاشت را برایت می خواندم....... 

کاش بودی تا الان این همه افسوس برایم نمی ماند...........

ولی حیف که روزگار بی رحم تر از این حرف هاست که به فکر ِ دل ِ شکسته ی ما هم باشد...

حالا چطور باور کنم که گره مان کامل از هم گسسته است ؟!


بعد از بابایی تنها دلخوشیمان به تو بود ... و حالا باید به خاطراتتان دلخوش کنیم.....  

خدا را چه دیدی شاید دوباره همدیگر را دیدیم و خاطراتمان با تو بابایی و عمه که خیلی

زود تنهایمان گذاشتید زنده شد.........

شاید ...................

تا آن روز که دوباره ببینمت به یادت هستم عزیز....       

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
مینا

همه از خاکیم و خاک میشویم........ تبرکی از یک یاد میشویم........

سعیده

قشنگترين چيزهای دنيا نه قابل ديدن و نه حتی قابل لمس کردن هستند. بلکه بايد آنها را با قلب خود حس کنيد . هلن کلر