مرگ ِ بیست ثانیه ای

این مرگ بود من را چون برگ

بر شاهراه  ِ حادثه لغزاند

در بیست ثانیه . . .

وقتی میانه دار  ِ خطوط  ِ نبود و بود

این خسته را به انزوای نبودن برد ؛

وقتی که بیست ثانیه مبهم

تصویر می شوم تنها

تصویر  ، بی صدا

وقتی نگاه های غم زده و آه

در ظلمت  ِ سپید  ِ چهار  ِ سپیده دم

تنها به انتظار   ِ نگاهی دوباره اند

تنها به انتظار  ِ یکی لبخند

تنها به انتظار  ِ یکی آوا

و من ،

بی حرکت

بی جان

همچون پرنده ای که جدا مانده زآشیان

همچون عروسکی که گم شده از دست  ِ کودکی

در ازدحام  ِ تند  ِ نفسها  ، در ازدحام  ِ اینهمه آدم

و حجم  ِ انفجار  ِ  شیون  ِ کودک به ناگهان

آری

همچون عروسکی

بی جان و بی صدا

بر سنگ  ِ بی صداقت  ِ عریان

بر سنگ  ِ مستراح

افتاده ام  ، سنگین چون مرگ

چون پیچ و تاب  ِ برگ

چون درد

چون سنگ - سرد -

سنگین شدم به بازوان  ِ خسته ی مادر

و جیغ و گریه و زاری

آری . . .

وقتی نگاه های غمزده و آه

در ظلمت  ِ سپید  ِ چهار  ِ سپیده دم

تنها به انتظار  ِ نگاهی دوباره اند

این مرز  ِ بین   ِ بود و نبودن

یعنی که مرگ   ِ من

در بیست ثانیه ؛

در بیست سالگی  . . .

 

پی نوشت >> بیست ثانیه ای که مرگ را مزمزه کردم

زمان : چهار صبح

 

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
مرتضی احمدی

سلام. تبادل لینک می کنید؟ وبلاگ من: امکان سنجی درآمد اینترنتی

فروغ

if you die be sure that i will die so please live and dont stop beliving

سیب

حس فوقالعاده عجیبی توش بود مثل گم شدن و لذت و ماندن ماندن هیچ هیچ ٍ پر از سنگینی سنگین شدم...

به کسی نگو

سلام دوست عزيز وبلاگ زیبایی داری. نظرت راجع به تبادل لينک چيه؟اگه مايلي منو به اسم " به کسي نگو! " لينک سپس در قسمت نظرات بهم خبر بده تا تو رو با هر نامي که دوست داري لينک کنم [گل][گل][چشمک][گل][گل]

حلزون

درود بی پایان من؛ برادری که می بالد، به چنین همخون خواهری که تویی تو بگو، به جان عزیزت، جان عزیزتر از جانم، تو بگو از من ابله تر، از من سر به هوا تر، از من گم گشته تر، داری سراغ جایی آیا ؟ دیده ای آیا ؟ چنین نسیان زده، لجوج فراموشکاری که منم بی خبر از نشانه ی شور و شعور آدمی، گل کوچک سپید یاس نازنین غنچه ی نو شکفته، گرامی تر ز تن و جان ام، خواهرکم غافل گشتم ز اعجاز وجودت و اکنون، نادم و نزار آمده ام که شاید بپذیری پوزش و بخوانی مرا دوباره به نام به نام برادر، که نام من از لبان تو نام می یابد و آغاز می شود من چه بگویم ، هنگامه ای که در برابر چنین جهانی از چنین واژگان که از آن توست، و تو از آن آن ، قرار می گیرم الکن می شوم ، چون اکنون و ره گم کرده، چون همیشه بگذار بر خویش ببالم که چون تویی دارم از نادر نشانه های اعجاز آدمی مفتخرم که در کنار دنیای بی رقیب زیبایت من به نام برادر خوانده شوم برادر نادر نشانه ای که تویی