بی کسی ات را دوره کن ..



برای بعضی بغض ها مرهمی نیست جز تنها دستی

دستی که بنشیند جایی، نزدیک، پس ِ پشت ِ پنهان ِ دلت

قطره قطره نگاه بخرد، ترانه بیاورد

دریا دریا تنهایی بخرد، نوازش بیاورد

بغل بغل دلزده گی بخرد، بوسه بیاورد

...

برای بعضی نگاه ها مرهمی نیست جز تنها نگاهی

نگاهی که پذیرا باشد،

بنشاندت میان  ِ نی نی  ِ چشمانش

 به اعماق دلت تلنگر بزند و در بگشایی تا جهان در یک نقطه خلاصه شود

تنها در یک نقطه

...

تلاقی  ِ دو نگاه ..


برای بعضی خسته گی ها، مرهمی نیست جز شانه ای ، آغوشی، پناهی

که جایت دهد،

پنهانت کند ...

نه صدایی ، نه دودی، نه چهره ای، نه چکامه ی دردی

تا جهانت شود در آن دم که از جهان و جنگ و جُستن سخت خسته ای

...

برای بعضی اشک ها، مرهمی نیست جز انگشتانی نحیف

بنوازد بر گونه ی گود رفته ی گریزانت

بگیراند اشک هایت را در نیمه راه  ِ لب هایت

در بی شماری شان غرقه شود

تا عمق ِ چشم هایت برود

هوای نگاهت اسیرش کند

و در آخرین لحظه

صعود کند به روشنی ِ  لبخندت

تا نفسی تازه کند

...


برای بعضی بغض ها

بعضی نگاه ها

بعضی خسته گی ها

بعضی اشک ها

دست ها

دل ها

...


مرهمی نیست جز تنها کسی که هیچ گاه نبوده ، نیست ، نخواهد بود

و تو می مانی با

بغض ها، نگاه ها، خسته گی ها و اشک هایت ...

باید دست شدن

نگاه شدن

آغوش شدن

انگشت شدن

را یاد بگیری

...

کسی نیست

...

/ 4 نظر / 12 بازدید
شیما

نوشته ی با احساسی بود.[لبخند]

فروغ

الهام .خودشه.این نوشتو میگم...خودشه...آره ...همینه باید دست شدن نگاه شدن آغوش شدن انگشت شدن را یاد بگیری یاد بگیرم یاد بگیریم ما تنهاییم اینه زندگی اینه دلم واست تنگ شده رفیق...

سحر(goodreads friend)

مرهمی نیست جز تنها کسی که هیچ گاه نبوده ، نیست ، نخواهد بود این قسمتش عالی بود... فوق العاده احساستو احساس می کنم الهام جان...