کاش می شد بیش از اینها بدانیم ، بیش از اینها بخوانیم و بیش از اینها بنویسیم .... و چیزهایی بخوانیم و بنویسیم که بعد از خواندن ِ آنها این احساس در ما بیدار شود که انسان تر شده ایم ...
کاش می شد فکرمان را بیش از زبانمان به کار می گرفتیم و همگان به یقین به این پندار می رسیدیم که ندانستن عیب نیست ، اما پافشاری بر نادانسته ها ، خود به نوعی ، حماقت است...
کاش می شد دغدغه های روزانه مان بیش از خوردن و خوابیدن و تماشای تلویزیون و گذران ِ زندگی بود ، و بیش از اینها به چگونه زندگی کردن می اندیشیدیم...
کاش اعتقادمان را به بهای اندکی به همرنگ شدن  نمی فروختیم  ، تا دست ِ کم انسان بودنمان زیر ِ بار ِ علامت ِ سوالی سنگین ، لِه نمی شد...
کاش می شد دست ِ کم ، یک بار در سال بر روی افکار ِ غبار گرفته مان ، دستمالی می کشیدیم ، تا بَل اندیشه مان هوایی بخورد به این امید ِ  ( واهی ) که به جای تکرار ِ طوطی وار ِ تمامی ِ آنچه تا حال شنیده ایم ، خودمان فکر کنیم ، نتیجه بگیریم وعمل کنیم...
کاش می شد اینها را ننویسم ، فریاد زنم تا بَل کسی بشنود ، هرچند  دریغ و درد که آدمیان سالهاست عادت ِ گوش کردن را بدرود گفته اند ، تا جایی که همه حرف می زنند ، بی آنکه  سخن ِ هم را بفهمند...
کاش...
ولی حیف که اینها در حد ِ شعارگونه ای چه آسان  ،  و وقت ِ عمل بماند برای وقتی که فراغتی پیدا شد...
شاید هم هیچوقت یافت می نشود .....!!!!!

/ 0 نظر / 6 بازدید