همیشه دلم برای چند نفر می سوخت :


دلقک : با نقابی به چهره که همیشه مجبور بود با آن لباس گشاد و خنده یی مضحک بر

صورت ، نه از سر ِ رضایت ، که از برای شرایط ، مردم را بخنداند . و هیچگاه نفهمیدم که اگر

روزی وجود ِ او  که کارش شاد کردن ِ مردم ، برای فرار از مشکلات بود را غمی فرا بگیرد ، چه

 کسی او را می خنداند ...

مترسک : که هیچوقت معنای دوست داشتن را درک نکرد ، و با آن بدن ِ پوشالی و آن هیبت

ِ حجیم ، اما کاه اندود محکوم بود به تنهایی ، و حقی برای انتخاب نداشت که بلبل را از کلاغ

 تمیز دهد و با او خوب رفتار کند.... آری به یقین محکوم بود به تنهایی...

بند باز : که همیشه نگران ِ سقوطش  بودم ، وقتی سعی در حفظ ِ نه تنها جسم ِ خود ،

بلکه تمام ِ دغدغه های ذهنیش ، که او را با اندک فاصله ای با مرگ سوق می داد بود ...

و چقدر دلم برای همه ی انسانها سوخت ، وقتی دریافتم که ما نیز ، به فراخور ِ زمان و شرایط

بارها دلقک ، مترسک و بند باز می شویم ....

در روز بارها خنده بر لب می زنیم ، تا کس نداند رازمان....

بارها مجال خوبی و خوب بودن را از خود صلب می کنیم....

 و بارها روی این زمین ِ استوار ، بیش از بندباز به روی ریسمان ِ نااستوار ، در سیاهچاله های

گمراهی و جهالت سقوط می کنیم ....

/ 0 نظر / 7 بازدید