تراژدی !

 

 

 

آسمان ، سیاه پوش و سرگردان ، در بی کرانه گی  ِ ناگزیرش ، انتهایش را می جست ؛

و من ، سرگشته ی آغازم بودم ، در شمارشی بی انتها ...

...

آسمان ، هنوز که هنوز است ، شب ها سرش را روی زانوان  ِ خسته ام می گذارد و

با چشم های بسته می پندارد روزی انجامش را باز خواهد یافت ...!

و من ، با چشم های باز و ترسان ، در اندیشه ی آغازی ، لبهایم را روی گوش های

خسته اش می گذارم و آرام زمزمه می کنم :

" نترس عزیزکم !

                روزی که من آغازم را دریابم ، جستجوی انتهای تو نیز به بار می نشیند...! "

...

دلم برای ساده گی  ِ هردویمان می سوزد !

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
سعیده

سلام الهام جون آدرس ایمیلت رو می خوام, می خوام آخرین جلسه ی کامپایلر را برات میل کنم!

رامین

به قول اون خانم خواننده قدیمی: من از اون آسمون آبی می خوام! فقط لطفا" رنگ فونت کلمات آبی رو کمی روشن تر بزن تا در زمینه مشکی واضح تر دیده بشن. مرسی! زیبا بود! (حاوی غم زیبا)

طومار

از آسمان گفتی و از پناهی یاد" آسمان سر پناه "افتادم ساخته برناردو برتولوچی اگه ندیدی حتما ببینش. تراژدیت هم منو یاد خیام انداخت: در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست و این اولین تراژدی بود.... بسیار عالی...

سیب

آسمان و من هر دو سرگردانیم