سقوط ...

 

 

بی که بدانم به کجا می روم

در دریای زنده گی غوطه ور شدم ...

نه پری های دریایی ِ افسانه ای را دیدم

نه فانوس های برج  ِ خیالم را ...

حتی هماغوشی ام را پذیرا نشد

در خلاء  ِ مواج  ِ غرقه شدن ؛

آن دریای بی دریغ که می گفتند همین بود ؟!

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
رامین

الهام جان! تا حالا به ابتدای پریدنِ یک چلچله دقت کردی؟ باید حتما" از یه جای بلند خودش رو پرت کنه (پایین) تا بتونه بالهاش رو باز کنه و شروع کنه به پرواز... --- از این سقوط به هدفت که در بالاترین جای وبت نوشتی (رهایی و پرواز ) می رسی. کافیه بالهات رو باز کنی ... مطمئنم که تو توان و لیاقتش رو داری...

مریم

دریای بی دریغ تویی که فانوس هایت را حتی در خودت هم گم می کنی.