دلتنگی

بیگانه ام اینجا ، از این مردم ، از اینها

از این همه انسان نمایانی که می بینم بسی اینجا و آنجا

بیگانگی با آشنایان کم غمی نیست

آری ، بدان ، این دردها درد ِ کمی نیست

تصویرهای آشنا ، اندیشه ها گم

بیزارم ، آری ، سخت بیزارم از این بیگانه مردم

در بیکران  ِ سیل  ِ این آدم نمایان

هستند بی شک چند تن مصداق  ِ انسان

اما مرا روی سخن با آن کسان است

کز فکرها ، اندیشه شان اشکم روان است

انسانیت را سخت در زنجیر خواهند

آن وقت خود را پیرو  ِ تدبیر خوانند

در سر به جای مغزهاشان توده کاهیست

گویا برای چند لحظه فکر در هر روز کافیست

مرداب وارانی سکونت پیشه ،  بی جان

اندیشه ها یکرنگ، بی تغییر ، یکسان

مانند  ِ بینی ، رنگ  ِ مو و چشم هاشان

ارثی ست گویی فکرشان ،‌ اندیشه هاشان

انسانیت را گر بود اینها نمادش

انسان نیم ،‌انسان نیم من ، بی خیالش

بیگانه ام ، آری بسی بیگانه ام من

گر عاقلان اینند پس بی شک بسی دیوانه ام من

گر این جماعت را کسی انسان لقب داد

من را اگر انسان نخوانی می شوم شاد  . . .

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید