گم شده

من گم شدم

من میان ِ تمام  ِ سطرهایی که نوشتم گم شدم

من میان تمام فاصله های خالی ِ بین  ِ سطرهایی که ننوشتمشان گم شدم

من در سپیدی گم شدم

این سهم  ِ من نبود

نه !

گم شدن در سیاهی را می فهمم

وقتی همه چیز سیاه است نه دیده می شوی نه می بینی ، همه چیز هست و هیچ

چیز .

گم شدن در سیاهی را می فهمم ، حسش می کنم .

اما چرا میان  ِ اینهمه نور ؟

چند باری خواستم در روزنامه آگهی بدهم تا شاید کسی پیدایم کند .

شاید ...

اما می دانی ؟ پیش  ِ خودمان بماند ، گفتند : کسی که گم شده ، گم شده !

گم کرده آگهی می دهد نه گم شده .

فریاد زدم ، آقایان  ِ محترم : من خود هم گم شده ام ، هم گم کرده .

یک روز در حال  ِ نوشتن بودم که سپیدی  ِ کاغذ مرا بلعید .

جسمم را

روحم را

حتی نامم را بلعید .

من پیش از این بارها گم شده بودم اما نه در سپیدی  ِ مطلق

من بارها زیر  ِ خروارها سیاهی گم شده ام

من هر شب در سیاهی  ِ اتاقم گم می شوم

اما خیلی زود ، خیلی خیلی زود ، با اولین صدا ، ‌با اولین نام ، با اولین نور پیدا

می شوم .

اما حالا این سپیدی  ِ لعنتی همه چیز را بلعیده

آنها دیگر حتی صدایم را نمی شنیدند . گم شده ی بی نام ، از این بهتر نمی شد .

همه با یک اسم ، با یک شماره ،‌در برگه ای زنجیر شده ایم ؛

آنوقت من  ِ بی نام ، من  ِ گم شده با اینها حرف از چه می زنم ؟

...

پس خیلی زود راهم را گرفتم و از میان  ِ آنهمه آگهی ، از کرم های آرایشی گرفته تا

آگهی های تسلیت فرار کردم .

رفتم

خیلی رفتم

وقتی گم شده باشی دیگر مقصدی در کار نیست

الان درست حدود  ِ یک سالی هست که می روم . بی وقفه ، از این خیابان تا آن

خیابان ، از این سر  ِ شهر تا آن سرش ؛

و هر وقت که رهگذری را می بینم که کاغذی در دست دارد ، بی مهابا به سویش یورش

می برم و دیوانه وار التماسش می کنم که از سپیدی ، از فاصله های بین  ِ خطوطش

بپرهیزد .

تمام  ِ فاصله ها را خط خطی کند تا میانشان گم نشود ؛

و او هم با لبخندی از سر  ِ ترحم و دستی از سر  ِ دوستی و ته مانده بقایای

انسانیتش ، کاغذ را در جیب می گذارد تا دیوانه ی بی آزاری را که تنها خواسته اش

خط خطی کردن  ِ فاصله ی بین  ِ سطرهاست ، نیازارد .

و چند قدم دورتر  کاغذ را از جیبش بیرون می آورد و کارش را از سر می گیرد ؛

و هیچ وقت حتی ذره ای هم نمی اندیشد که من هم روزی ، روزی دور ، روزی خیلی

خیلی دور ، پیش از آنکه دیوانه ی بی آزاری شوم میان  ِ همین فاصله های خالی  ِ

بین  ِ سطرهایم گم شدم ...

 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
سحر

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند. شب سليس است، و يكدست، و باز. شمعداني ها و صدادارترين شاخه فصل،ماه را مي شنوند. *** پلكان جلو ساختمان، در فانوس به دست و در اسراف نسيم، *** گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا. چشم تو زينت تاريكي نيست. پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا. و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند. پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت: بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است سلام سال نو و سبز شدن دگر باره زمین را به شما و خانواده محترمتون تبریک می گم..از وبلاگتون لذت بردم و حتما بازم میام پیشتون...دوست داشتین به منم سر بزنین بعد از یکماه با یه آپ جدید منتظر قدمهای سبزتون هستم...روز قشنگی داشته باشی..[گل]