یک آن جرقه ای در وجودم رقم خورد ...

درست نمی دانم ...

چیزی شبیه صاعقه ، یا شاید هم شهاب سنگ ...

زمین یکپارچه چراغان شد ...

من خود به چشم دیدم ، پله ها فقط برای بالا رفتن بود...

نردبان ها تنها درسی که نیاموخته بودند   شکستن بود ...

یک راه را دوبار رفتنی در کار نبود ...

وای باورت نمی شود ...

حتی گل سرخ را از بیم دشمن هیچ خار نبود ...

من خودم دیدم ...

هیچ کس کوله باری از ریا با خود نمی برد ...

هیچ کس حتی یک بار هم زمین نمی خورد ...

هیچ کس آرزویی را به گور نمی برد ...

هیچ کس با رویای گذشته ای بهتر و خیالی دور نمی مرد ...

گیرم ، باور نکنی !

اما من خود به چشم دیدم ...

تنها مشغله ی چشم ها گریه نبود ...

تنها بیان دوستی و علاقه ، هدیه نبود ...

راستگو ترین عضو وجود آدمی چشم بود ...

آنچه کم بود در صورت و صحبت مردمان ، خشم بود ...

آری ، باور کن خود به چشم دیدم و با تمام وجود حس  کردم دنیایی بهتر را ...

گیرم ، هرگز باور نخواهی کرد ...

هرگز ... !

من خود به چشم دیدم ، سنگ  به شکستن شیشه افتخار نمی کرد ...

درخت به عداوت تیشه احساس اضطراب نمی کرد ...

قلب به جای خون نفرت پمپاژ نمی کرد ...

لب ها ، خنده را تصنعی بر خود مونتاژ نمی کرد ...

آری ، نمی دانستم رویاست یا بیداری !

خیال بود یا واقعیت ...

در دنیایی شیشه ای غرق بودم ...

در خشکی بودم و راه آسمان می پیمودم ...

همچون پروانه ای که تازه از خاطره ی شوم پیله رها شده باشد ...!

بر فراز زمین بال گسترده بودم ...

که ناگهان ...
‏.
‏.
‏.

بر فراز زمین و زمان

آزاد و شاد و رهان


در خلال شبی رو نهاده به سپیده دمان ...

صدایی همچون پتکی بر گدازه ای آهنی بر من وارد آمد ...

صدایی که نوید جدا شدن از دنیای شیشه ای بود ...

صدایی که آن همه را که به چشم دیده بودم و با جان حس کرده بودم را به قهقرای دره های فراموشی

سوق می داد ...

صدای بی رحم ، قاطع و منظم تیک تاک ساعت ...

و واقعیتی تلخ ...

من خواب بودم !
 

/ 1 نظر / 8 بازدید
سعیده

واقعاَ زیبا بود انشالله یه روزی به این دنیای آرمانی برسیم به اتفاق![تایید]