این روزها آنقدر پرم از ناسزا که اگر لب از لب واکنم جز دشنام از من نخواهی شنید .

چه بزرگوارند انسانها  !

به هرکجا که نظر بیندازی ،

در هر گوشه و کنار

انسانی خواهی دید سرشار از انسانیت . . .

هیچ می دانی دریا لطافتش را

کوه عظمتش را

درخت سرسبزی اش را

آسمان بی کرانگی اش را

از روح  ِ بزرگوار و لطیف و پرعظمت و بی کرانه و سبز  ِ انسان وام گرفته است ؟

همین ها ، همین انسان ها ی دور و برت

همین ها که دروغ و دیوصفتی و دورنگی و  <...‌> در فرهنگ ذهن  ِ والا و سرشار از

پاکی شان جایی ندارد

همین ها که اینسان بی پروا و پاک عشقشان را فریاد می زنند

همین ها که پستوی خیانتکده هاشان سرشار از خالی ست و می توانی حتی بدون ِ

 گوش هم بشنوی طنین  ِ صداقتشان را  و بدون چشم هم ببینی تلالو  ِ تابناک   ِ

ستاره وارشان را . . . !

همین ها را می گویم

چرا دست ها را سایه بان چشم کرده ای و به دوردست  ِ ناممکن می نگری ؟

همین انسان های دور و برت را می گویم

حالا اگر تو کورمال کورمال گرد  ِ شهر می گردی و انسان می جویی

به یقین که ایراد از چشمان  ِ حقیر  ِ توست که اینهمه خوبی را نمی بینی

و باز با همه گی شان دشمنی

و به تمام   ِ بزرگواران  ِ تاریخ بدبین

وای بر تو ...

 

 

پی نوشت >> راستش را بخواهید خواستم هرچه در ذهن دارم پیرامون  ِ انسان ها بنویسم ، دیدم هر کلمه ای که روی کاغذ می آید فحش است و ناسزا

گفتم شاید به چشمان  ِ زیبا پسندتان و زیبا پسندمان که عادتمان داده اند گوسفند وار نشخوار کنیم کثافت ترین ها را با لعاب   ِ زیبایی ، زیبا نیاید آنهمه فحش و ناسزا

لعاب  ِ زیباییش زدم : شد حمد و ستایش و ثنا

حرفی ندارم

اگر اینچنین می پسندید پس ...

بی خیالش

باز قلم دارد می رود به بیراهه ی فحش و ناسزا

>> مغزم درد می کند فعلا

پایان ...

/ 0 نظر / 9 بازدید