در جهانی که کوه هایش به جای ایستاد گی بدوند و دریایش به جای جاری بودن بایستد...
در جهانی که کلاغ هایش به هیئت بلبل در آیند و مردمانش سالها نوای هر کلاغ صفتی را با صدای بلبل اشتباه کنند....
در جهانی که گلهایش را به قیمت علف های هرز می خرند و به جای اهمیت دادن به اقاقیا و سبزه قبا ترجیح می دهند خفاش شبرویی را که چشمان حقیرش را توان دیدن سپیده دمان نیست و همیشه در ظلمت خود تنیده را ارج نهند ....
در جهانی که ایستادن دیگر کمتر معنا می دهد و دنیا مانند پیاده رویی می شود با رهگذرانی شتابزده... که کمتر مجالی برای ماندن... کمتر توانی برای اندیشیدن به هم... و کمتر حافظه ای برای به یاد داشتن رویاهای خود دارند....
در جهان مدرنیزه و ماشینی شدن تمام وسایل از گاهواره ی بچه ی شیرخواره گرفته تا  انواع وسایل برقراری ارتباط  که خود به نوعی مخل ارتباطند....
در جهانی که خانواده روز به روز کم رنگتر می شود و برای یک دقیقه بیشتر در کنار هم بودن باید ساعت ها دفتر چه ای را ورق زد تا وقتی برای فراغت پیدا کرد....
در جهانی که چشم ها هم که به قول برادرم همیشه راست می گفتند غیر قابل اعتماد شده اند...
در جهانی که دوست و دوستی را سالهاست در قابی رنگ و رو رفته گوشه ی انبار انداخته اند....
در جهانی که ارزش انسانها منوط به سهام ارزی و پول و متراژ خانه ی آنهاست نه دل صاف و ساده و وجود پاکشان...در جهانی که یاس‌ که روزی استاد‌شاملو در فراسوی دهلیزش به امید دریچه ای دلبسته بود همه جا را فرا گرفته و انسان را امید رهایی از آن نیست....

در جهانی که پروسه ی جنگل در آن حکمفرماست... قوی ضعیف را نابود می کند و خود اسیر دست قوی تر از خودی می شود....

آری در این جهان بی رحم من بس تنها مانده ام...

 

 

 

 

آ

ٍ

/ 1 نظر / 16 بازدید
یک نفر

جالب اما سیاه ... فکر می کنم خودتون قبلاَ به نوشته هاتون گفتید تلخ اما حقیقی.