...

 

 

خیابانی شلوغ است اینجا ...
با بعضا ً رهگذرانی شتابزده و بیشتر ، رهگذرانی بی شتاب ، که تنها می آیند ، که آمده باشند و  می روند که رفته باشند ...
تنها به این خاطر که دلبستگی ِ دیگریشان نیست جز همین آمدن ها  و رفتن ها ...
در این خیابان ِ شلوغ ، این همه رنگ ، این همه صدا ...
از رنگارنگ چشم نواز ِ ویترین های مغازه ها گرفته ، تا نگاه ِ کودک ِ دعا فروشی که هنوز ته رنگی خاکستری بر صورت ِ پریده
رنگش می توان یافت ...
از صدای قهقهه و گاز اتومبیل های بی مقصد گرفته ، تا صدای خسته ی " خانوم تو رو خدا یه دعا بخر ، اگه نخری نفرینت
می کنم  ِ " بچه ای که بیشتر از من یاد گرفته بزرگی را تجربه کند ...
در این خیابان ِ شلوغ ، همه جور آدم یافت می شود ...
بچه هایی که بزرگ می شوند و بزرگ ترهایی که هنوز بچه اند ...
بزرگترهایی که در این خیابان به دنبال ِ جوانی شان و نوستالژی ِ ذهنشان می گردند و جوانانی که جوانی می کنند تا بزرگ شوند ...
فروشنده هایی که در خلال ِ این سالها پیر شده اند و پیرمردانی که ترجیح می دهند سال های بازنشستگیشان را فروشندگی کنند ...
در این خیابان ، همه جور مغازه یافت می شود ...
از قدم به قدم رستوران هایی که خاطر آسوده دارن که همه شان ، مشتریانی دارن که دقایقی بس طولانی ، خواه ایستاده یا نشسته در
 صف ، خواسته ی معده شان را اجابت کنند ...
تا تک کتاب فروشی که به دور از شلوغی و ازدحام ِ خیابان ، کتاب هایش خاک می خورند و خاک می خورند و خاک می خورند ...
و چه سخت است خط ِ بطلان کشیدن بر وسوسه ی تیراژ ِ عظیم ِ غذا در مقابل ِ فروش ِ کتابی اندک ...
خدا را چه دیدی ! شاید چندی دیگر آن هم اجابت ِ خواسته ی شکم ِ مردمان را بر فکرشان ترجیح داد و رستوران شد ...
خیابان ِ شلوغی ست اینجا ...
شاید باور نکنی ، اما خیلی ها بخشی از خاکستری ِ وجودشان را با همین صدا ها ، با همین رنگ ها پر می کنند ...
شاید این تنها راه ِ موجود است ...
با اینهمه شلوغی ، فارغ از مردمانی که می آیند و می روند ، فارغ از تمام ِ صداها و رنگ ها ، یادآور ِ خاطرات ِ خوبی ست ، این
خیابان ...
آن زمان ها که اینهمه شلوغ نبود ..................................

 

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید