خالی ...

 

 

واژه هایم رنگ ندارند ؛

نمی دانم چگونه می خوانیشان بر این کاغذ  ِ سپید ...

زخم هایم هم رنگ دارند ، هم شناسنامه ؛

نمی دانم چگونه  نمی خوانیشان بر این تن  ِ خسته ...

واژه هایم پر رنگ تر از منند ... ؟!!!

 

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
فروغ

من هم مانند واژگانت...خالی لز عاطفه و خشم ..درست عین زخمهایت...خالی از خویشی و غربت... ...زندگی زیباست رفیق....

سعیده

سلام باز هم که به وبلاگت سر زدم مثل همیشه یه حسی بهم دست داد تو خیلی قشنگ می نویسی نمیشه این دفعه قلمت شادی ها رو هم بنویسه ؟! خداکنه این دفعه که می خوای قلم به دست بگیری از زیباییها و خوبیها بنویسی دوستدار همیشگیت همیشه دوستت دارم دوست خوبم

طومار

زخمهایت را به من بسپار و واژه هایت را به آنانکه هیچوقت زخمهایت را ندیدند.....

علیرضا ( دلقک )

از بسیاری زخم هایت بر تنه عریان قابل شناسایی نیست . . . دستهایم هم دیگر لمس نمی کنند. . . . که چشمانم نابیناست . . .

کلاغ سفید

چقد با متن در باره خودت سر حال آمدم." بیرون میروم از دست آدم ها عصبانی میشوم ".

...

واژه هایم ، من هستند .

حسام

مردیم که جلد کهنه شناسنامه هایشان درد می کند آپم رفیق