تونل

 

خنده هایم بغض آورند

می ترکند در گلویم

عجیب دردآور است این آتش بازی  ِ بی جهت ...

 

-----

 

پی نوشت : برای گریز از تنهایی هامان خودمان را فریب می دهیم و نمی پذیریم که

تنهاییم ، تنها ، به تنهایی  ِ بچه مورچه ای مجروح که تمام خانواده ی خود را در جنگی

نابرابر از دست داده است و پای کشان به خانه می رود

به همان اندازه تنها ...

به همان اندازه خسته ...

---------

 

تمام حقیقت در همین چند سطر ساده ی کتاب تونل / ارنستو ساباتو نگاشته شده :

 

" شاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من

 کودکی،جوانی و همه عمرم را گذرانده‌بودم.و در یکی از قسمت‌های شفاف دیوار

 سنگی من این دختر را دیده‌بودم و ساده اندیشانه باور کرده‌بودم که در تونلی موازی

 تونل من حرکت می‌کند، درحالیکه در واقع او متعلق به‌جهان پهناور، جهان نامحدود

 کسانی بود که در تونل زندگی نمی‌کردند، و شاید وی از سر کنجکاوی به‌یکی از

 پنجره‌های شگفت‌انگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام

 خاموش، کلید رمز تابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من

 به‌راه خود در دالانم ادامه می‌دادم، او بیرون از دالان زندگی عادی‌اش را می‌کرد، زندگی

 هیجان‌آور کسانی که بیرون از دالان زندگی می‌کنند، آن زندگی عجیب و غریب و

 بی‌معنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش

 می‌آمد که وقتی من از کنار پنجره‌هایم رد می‌شدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من

 بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر به‌موقع نمی‌رسید

 یا این موجود در قفس محبوس‌شده بینوا را از یاد می‌برد... "

/ 4 نظر / 3 بازدید
رامین

باید این کتاب رو پیدا کنم و بخونمش --- مرسی خوب بود

حسام

تا تهش میری می بینی فقط خودتیو خودت آپم رفیق

فروغ

تونل من حتی موازی هم نبود....از بالای سرم می گذشت.... دایره وار...درست مثل یک سرگیجه...

مهرشاد

چه متن قشنگی چه تنهایی دوست داشتنی [لبخند]