اگر همین اکنون به تو بگویند آفتاب دیگر هیچگاه طلوع نخواهد کرد چه می کنی ؟
اگرهمین اکنون به تو بگویند دیگر هیچگاه قوقولی قوقوی خروس و صدای ملایم نسیم  ، نوید ِ صبح نمی دهد و هرگز طلوع ِ آفتاب نخواهد آمیخت با صدای این سمفونی ...
به من بگو ، تو چه می کنی ؟
حتما منتظر می مانی تا به یقین تجربه کنی نیامدن ِ صبح را ؟
آری ، به یقین به تجربه می نشینی ، چرا که انسان یگانه موجودی ست که هرگز و هرگز نمی پذیرد چیزی که تجربه نکرده است و مشتاق  است که خود تجربه کند و پشیمان شود ، حتی هرگونه قبح را ...
پس به یقین به تجربه می نشینی
آنگاه که خود به تجربه نشستی و ندیدی طلوع ِ آفتاب را  ، هرگز و هرگز ، چه خواهی کرد ؟
آری ، اگر به یقین رسی که تو مانده ای و عمری دراز و تا واپسین دم ِ زندگیت این شب ِ سرد ، به من بگو تو چه خواهی کرد ؟
بی شک ، با خود می اندیشی که کدام گناه کیفری از این دست سخت را نثار ِ آدمیان کرده !
چرا که انسان یگانه موجودی ست که همیشه در پس ِ هر چیزی دنبال ِ رد ِ پای معصیتی می گردد و هیچگاه نتوانسته از این راز ِ سرشتگیش از ازل تا به ابد با گناه ، بردارد پرده ...
چندی بعد از علت در می گذری و به دنبال ِ چاره می گردی
چندی به در و دیوار و کوچه و پس کوچه می زنی و دنبال ِ خورشیدی در پس ِ این شب ِ بی ستاره می گردی
فقط چندی ...
و سپس ، آرام و راکد خو می گیری به این شب ِ تا همیشه سیاه و می پذیری تا به ابد به جای خورشید ِ پرتلالو ، نور ِ بی جان ِ بی ماه
.
.
.
نگو که سینه ی شب را خواهی درید و خورشیدی تازه می آفرینی
نگو که امکان ندارد و تا همیشه خورشید هر صبح بر پهنه ی گیتی مصلوب می شود تا تو ، انسان ، گرمایش را بر پوستت احساس کنی ، چرا که میان  ِ دیگر آفریدگان ، بی عیب ترینی
نگو که در کوه و دشت و صحرا ، آواره و پریشان چون درویشی که دلقش را گم کرده ، راهی می شوی و بانگ سر می دهی تا گم شده ات را دیگربار پیدا کنی
نگو که آن مایه توانایی که می توانی یکسر خورشید را از اهریمن بازستانی و دیگرباره آن را بر پهنه ی گیتی هویدا کنی
نه ، هرگز چنین نخواهی کرد !
تنها خو می گیری به این شب ِ تا همیشه سیاه و خو می گیری به جای نور ِ پر تلالو ِ خورشید ، به نور ِ بی جان ِ ماه ...
گیرم ، شاید کار به اینجا هم نرسد ؛
شاید هرگز گم شدن ِ آفتاب را نفهمی ،گویی از آغاز با شب زاده شده ای ؛
زیرا که اگر این حرفها درست بود ...


در خلال ِ این همه سال

در این جهان ِ پر ملال

که خورشیدمان کم کمک رو نهاد به زوال

یکی از این همه آدمیان ، خبر ِ گم شدن ِ خورشید را بانگ بر می آورد ...   

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
محسن جعفری

خيلي مطلب قشنگي بود دست گلت درد نكنه خوشحال مي شم اگه يه سري هم به وبلاگ من بزني. myes.persianblog.ir فقط اگه لطف كردي يه سري به ما زدي راست كليك كن بعدselect allانتخاب كن چون قالبش مشكل داره.