معنا ، تغییر ، زندگی ...

معنا یعنی تمامی آن چیزی که در ذهن داریم . معانی  ِ همه چیز ، همه کس ، هرچه

 هست و نیست ، هرچه نبوده و شاید روزی باشد .

معنای همه این ها ، جایی تاریک در گوشه ی ذهن است که شکل می گیرد .

ذهن  ِ من ، ذهن  ِ تو ، ذهن  ِ ما ؛

من در کودکی  ، آشپزخانه را محل  ِ زندگی  ِ مادرم ، حیاط را محل زندگی خودم ،

اتاق را محل زندگی برادرم و جایی ، در انتهای پاساژی تاریک را محل  ِ زندگی

 پدرم معنا می کردم .

من در کودکی عمویم را به جای پدربزرگم و پسرعمویم را به جای عمویم معنا

می کردم .

پدربزرگ هم بود ، گاهی مهربان و گاهی خشن ، معنایی نداشت در ذهن  ِ کوچکم ؛

مردی بود گسسته از زنجیرهای زمان ، با آن موهای سفید و تونالیته ی لباس آبی

 که نبودنش را نمی توانستم معنا کنم .

من در کودکی دایی ام را غریبه معنا می کردم ، می ترسیدم از تجسم  ِ

چشمانش ، از شکستگی  ِ روی بینی اش ، از لبخندش ؛

و او را غریبه ای می دانستم که روزی سه بار به خانه ی ما می آمد .

من در کودکی خیلی چیزها را اشتباه معنا می کردم

همسایمان را دزد

عروسکم را انسان

پدرم را فرمانروای جهان

الان هم که این ها را می نویسم خیلی چیزها را اشتباه معنا می کنم

یا بعضی چیزها را معنا نمی کنم اصلا ؛

شاید چون معنا ندارند ، یا اگر دارند از من دورند خیلی .

من اگر خورشید را معنا نکنم سیاه می کشمش ؛

من اگر گل را معنا نکنم ، خط خطی اش می کنم ؛

دست  ِ کم در نوشته ام می توانم خودم معنا کنم تمام  ِ این موجودات  ِ حقیر  ِ

تحت ِ سلطه ام را ؛

من اگر تو را معنا نکنم ، دست بسته می کشمت با یوغی بر گردن ؛

آری اینچنین توانایم من ؛

بگذریم ، صحبت از معنا بود ، معنا و ذهن ، ذهن و معنا ،

از معنا که بگذریم به زندگی می رسیم ، تناقض  ِ حرف ها ، تناقض  ِ من ،

 تناقض  ِ ما ،

از زندگی زود می گذرم چرا که خودش هم مادرزادی معلول است ، گناه دارد آخر ؛

و سرانجام تغییر یعنی این که من  ِ کودک  ِ ساده ی خانواده ، در تناسخ کرکس

شوم یا کلاغ  ِ بالای سرم الاغ ، یا مورچه ی زیر  ِ پایم انسان ؛

می خواهم همه این ها را فراموش کنم

معنا و تغییر و زندگی را ...

اما حالا که اصرار دارند دور  ِ هم جمع شوند ،

حالا که معنای زندگی ام دستخوش  ِ تغییر شده چه کنم ؟!

آخر من فقط بازی با واژه ها را یاد گرفته ام ....!

 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید