نسل ِ گنداب و فضله

پیرمرد ، کنار ِ خیابان در جوی آبی که تنها کرم ها و ته مانده ی فضله ی موش ها و سبک شده ی معده ی
. آدمیزاد درآن یافت می شد با سبکبالی آب می خورد
آب می خورد و با خود می گفت : وقتی قرار است آخرش تمام شوم ، تمام شوم و تمام شویم ، در معده ای که سرانجام
عصرانه ی کرم هاست فرقی می کند آب روان و زلال رودخانه ای باشد یا گندابی از یک جوی ؟
پیرزن ، در گوشه ی تاریک آشپزخانه ای متروک ، فضله ی موش سرخ می کرد و موش کباب می زد . آن هم تنها
. موش هایی که مرده بودند چه بسا آنها که زنده بودند زاد و ولد می کردند و سهمیه ای می شدند برای روزهای بعد
غذا می خورد و با خود می گفت : وقتی قرار است آخرش تمام شوم ، تمام شوم و تمام شویم ، در معده ای که سرانجام
عصرانه ی کرم هاست ، فرقی می کند گوشت لذیذ ِ یک گاو باشد یا فضله ای از یک موش ؟
و این طور شد که سال ها پیرمرد گنداب می خورد و پیرزن فضله ی موش
پیرمردها گنداب می خوردند و پیرزنان فضله ی موش
کودکانشان هم بر میزهای غذا فضله ی موش و گنداب را با هم خوردند تا طعم ِ زنده گی را احساس کنند
... احساس ِ زنده بودن ِ پیرمردان و پیرزنان را
آن قدر خوردند و خوردند و خوردند تا از چشمانشان به جای اشک گنداب آمد و از دهانشان بوی تعفن بیرون زد
آن قدر خوردند و خوردند تا تمام ِ گنداب ها و فضله های موش از روی کره ی خاکستری یکسر تهی شد
... و مجبور وتسلیم ، پذیرفتند گیاهان را و گوشت های لذیذ را
اما دهانشان و اشک ِ چشم هاشان با تعفن و گنداب خو گرفته بود
سال ها بعد که آدمیان
- من و تو -
می خواستیم گریه کنیم ، اشکمان شور نبود
می خواستیم عشق بورزیم ، قلبمان کوچک بود
می خواستیم ببوسیم ، دهانمان بوی تعفن می داد
کسی چه می داند ، شاید ما هم همان نسل ِ گنداب و فضله باشیم
جسمی که سرانجام عصرانه ی کرم هاست فرقی می کند عاشق بمیرد یا نه ؟
عاقل بمیرد یا نه ؟
انسان بمیرد یا نه ؟
/ 5 نظر / 10 بازدید
آدینه

نمی دونم... شاید... ولی از بین این سه تا انسان مردن رو بهش شدیدن اعتقاد دارم!

علی

سلام با يه كم كاراگاه بازي تونستم كار شما رو توي كتاب اين روشناي نزديك بخونم....كار خوبي بود....اميدوارم هميشه در حال پيشرفت باشي راستش من اصلا از اين كتاب دل خوشي ندارم و كلا از اين كه اثري براشون فرستادم پشيمون شدم بهشونم گفتم كه كارمو چاپ نكنن ولي متاسفانه نشد كه بشه....اينقدر كارهاي ضعيف توي اين كتاب زياده كه آدم رسما شرمنده ميشه. ميخواستم يه پست مفصلي بذارم و جناب سراجي رو حسابي به باد انتقاد بگيرم. ترديدي نيست كه نحوه ي داوري آثار رسيده به بخش جايزه ي ادبي ايران (شكل الگو گرفته از جايزه ي اسكار!) كه مورد ادعاي آقايون بود يك دروغ شبه احمدي نژادي بود!

علی

خيلي از آثار چاپ شده در اين كتاب اشتباهات فاحش و بسيار ابتدايي دارن. طوري كه محال به نظر ميرسه ادبا يا منتقدان ادبي مطرح كه به قول آقايون در چند مرحله كارها رو ارزيابي كردن به اين كارها امتياز بدن از نظر من بيرون دادن اين كار هيچ هدف هنري و ادبي خاصي رو دنبال نميكرد. طبيعيه كه انتشارات سخن دنبال اهداف مادي بود و افرادي مثل محسن سراجي هم دنبال اينكه اسمي از خودشون سر زبونها بندازن. اگر ذره اي ايشون دلش به حال ادبيات ميسوخت و دغدغه هاي هنري از انتشار اين كار داشت هرگز با توسل به فريب اينطوري به كارهاي بسيار ضعيف اجازه انتشار نميداد و ادبيات رو مفتضح نميكرد!

علی

اينقدر دلم پر بود كه يادم رفت درباره ي پستت چيزي بگم [نیشخند][زبان] من كه فكر ميكنم فرق ميكنه هيچ دليل منطقي هم براي توضيح اين فكرم ندارم! چرا اينطوري نگاه ميكنيد؟! تا حالا آدم غير منطقي نديديد؟ [نیشخند]

آرش فرزاد

من خودم همچین آدم خوش بین و مثبت نگری نیستم، اما تو دیگه منو از رو بردی!