فاصله

با اشتیاقی وصف ناشدنی به اتاقش رفت ، پاسی از شب گذشته بود ، اما پلک که روی

 پلک می گذاشت ، رویا امانش را می برید .

پنج ساعت مانده بود به لحظه ای که دو ماه انتظارش را کشیده بود ؛

که هر شب تا سپیده ی صبح ، صدبار مرورش کرده بود ؛

که هربار در طرحی و شکلی متفاوت .

تنها پنج ساعت .

کم کم پلک هایش سنگین شدند ، گویی چند ثانیه ای طول کشید ، اما زنگ ساعتش

حاکی از گذشت پنج ساعت بود .

همان پنج ساعتی که انتظارش را می کشید .

لباس پوشید ، صبحانه نخورده از خانه بیرون زد ، مبادا لحظه ای متتظر بماند .

سی دقیقه جلوتر به آن جا رسید .

در آن ساعات اولیه صبح ، همه در گیر و دار روزمرگی های همیشگیشان بودند .

یکی به مدرسه می رفت ؛

یکی به اداره ؛

 یکی به نانوایی ؛

اما او ایستاده بود در گوشه ای از میدان ،

انگار چیزی در درونش مستحکم شده بود . . .

ساعتش را نگاه کرد .

هنوز پانزده دقیقه ی دیگر مانده بود .

چشمش به گلی زیبا در گوشه ای از گل فروشی افتاد .

- اون دسته های ده تایی چنده ؟

- پنج هزار تومان

جیبش را زیر و رو کرد . کل موجودیش به سه هزار تومن نمی رسید .

دسته ی گل هنوز در گوشه ی مغازه چشمک می زد .

لحظه ای دلش گرفت ، اما یکهو چهره اش رنگ و رویی از طراوت گرفت .

فکر کرد به جای این گلها می توانم تمام  ِ لبخندم را نثارش کنم .

به جای گل از عطر  ِ خنده سرشارش خواهم کرد .

همین موقع ها بود که باید سر می رسید .

قلبش تند می زد ، پاهایش می لرزید ، رنگ از چهره اش پریده بود ؛

چشمانش هر چیزی را از فاصله ی بیست متری  ِ آن ور  ِ میدان می کاوید .

تا اینکه ...

- سلام

گر گرفت ، دنبال  ِ هر واژه ای که می گشت کمش می آورد ، واژه ها کم ارزش شده

بودند .

خندید ...

تنها خندید ؛

همان لبخندی که قرار بود عطر  ِ گل باشد و اعتبار  ِ عشقش .

و بعد از چند ثانیه آن مستطیل  ِ صورتی رنگ که چروک شده بود زیر بار انتظار دو ماه

را دستش داد .

- مال  ِ تویه

- مال  ِ من ؟

- آره ، فقط یه خورده کاغذش چروک شده ، آخه دو ماهه کنار تختمه و هر شب نگاش

می کنم .

- باشه ، مرسی ، خب من دیگه باید برم ، خدانگهدار .

تاکسی دور شد ، آدم ها سرگرم  ِ همان روزمره گی های همیشگیشان بودند ؛

یکی به مدرسه می رفت ؛

 یکی به اداره ؛

 یکی به نانوایی ؛

اما او هنوز ایستاده بود در گوشه ای از میدان ،

انگار چیزی در درون  ِ او ترک خورده بود .

...

شب بود ، ساعتها انتظار چنین لحظه ای را کشیده بود .

با اشتیاقی وصف ناشدنی به اتاقش رفت ؛

شماره ، بوق  ِ ممتد ، صدا ...

- سلام ، خوشت اومد از بوش ؟

- چی ؟ مگه ادکلن بود ؟

و هیچ واژه ای نمی توانست این فضای خالی را پرکند .

آدم ها سرگرم   ِ همان کارهای همیشگیشان بودند ؛

مادر شام درست می کرد ؛

پدر روزنامه می خواند ؛

برادر تلویزیون نگاه می کرد ؛

اما او نشسته بوددر گوشه ای از اتاق ،

انگار چیزی در درون  ِ او شکسته بود . . .

/ 2 نظر / 5 بازدید
فروغ

دلم در خانه ی کیست؟ حساب لحظه ها در خاطرم نیست ................................

علی

شكستن كه چه عرض كنم مثل آب يخي ميمونه كه روت ريخته بشه و سنگكوب كني