یه روزی ، یه جایی ، تو یه ده ِ دور ، مردماش هم پر ِ غم ، بدون ِ شور ، زندگی می کردن ...

 البته بهتر بگم ، فقط زنده بودن که زندگی معناش متفاوت بود ...

توی این ده سقفا خیلی کوتاه بود ، واسه اینم مردماش ، اکثرشون ، کمرشون دوتا بود ...

این کوتاه بودن ِ سقف ، نسل به نسل ارث می شد ، طوری که ، اگه کسی ، تو خونش تمام قد

وای میساد پرس می شد ...

 مردما هم طبق ِ عادت خم و دولا دولا راه می رفتن ، کم کمک طوری شده بود که عین ِ یه چارپا

راه  می رفتن ...

 هیچوقت هم فکرشون به بالا بردن ِ سقفاشون رو نکرده بود ، آخه انگاری دیگه وجودشون ، به

 سقفای پایین و کمر ِ خم خو کرده بود ... سالها همینطوری هی می گذشت ...

 آدما میومدن ، می رفتن ...

دیگه سقفاشون سال به سال بیشتر رو به پایین شده بود ، واسه همین دیگه اینکار واسشون ،

جزو ِ  آیین شده بود :

 که کمر خم تر و غم برتر از هر چیزی هست ...

یکی راست قامت و شاد دنیا بیاد ، آدم ِ مریضی هست ...

 سالها می گذشت و مردمان ِ ده ما فقط زنده بودن ، عیب نداشت که اگه نه شاد و نه

سرزنده  بودن ...

سالها می گذشت و سقف ِ خونه هایشون ، بیشتر از قدیما هی پست می شد ، کم کمک این

شعارم روی در ِ تموم ِ خونه هایشون نصب می شد :

که کمر خم تر و غم برتر از هر چیزی هست ...

یکی راست قامت و شاد دنیا بیاد ، آدم ِ مریضی هست ...

تا اینکه . . . یه روزی تو این ده ِ ما . . .

 بچه ای دنیا اومد ، راست ِ راست ، شاد و درست ...

 نه کمر خم ، نه پر ِ غم ، تندرست ...

 هرچی خم می کردنش راست می شد ، هرچی حرف از غم و غصه می زدن شاد می شد ...

 همه حیرت زده بودن ، مات و منگ ، بچه هه هم واسشون مایه ی ننگ ...

بچه هه بزرگ شد ، اما پشتش خم نشد ...

غصه داشت ، اما اسیر ِ غم نشد ...

یه روزی اومد خونه ، گفت چرا سقف کوتاهه ؟ من به این خوش قامتی ...

چرا باید خم بشم ؟ هم تراز ِ اسبم بشم ؟ و چشتون روز ِ بد نبینه

 .

 .

 .

 سریع برداشت اره و بیل و کلنگ ...

 تو یه چشم به هم زدن ، افتاد به جون ِ سقف ِ سنگ ...

مردم ِ دهم ، سراسیمه و هل ...

 پخش کردن خبرو با ساز و دهل ...

 که یکی پیدا شده ، که می خواد سنت ِ ما رو له کنه ...

 خشم و قهر و آتیشو ، جاری به سوی ده کنه ...

خب دیگه ، حوصله ی ذکر ِ وقایع ندارم ...

 که چی اومد سر ِ اون بچه ی خوب ...

فقطم به خاطر ِ بریدن ِ یه تیکه چوب ...

.

 .

 .

 خب دیگه ، فکر می کنین بعدش چی شد ؟

نه عزیزان ِ خوش و خوشبین ِ من ...

 بچه هه باعث ِ نابودی ِ اون آیین نشد ...

بیرونش کردن از اون دهی که توش دنیا اومد بچه ی خوب ...

فقطم به خاطر ِ بریدن ِ یه تیکه چوب ...

رفت به جایی دور ِ دور و بی نشون ...

که نه سقف ِ خونشون کوتاه باشه ، نه ذهنشون ...

از همون روز سر در ِ اون ده ِ کوچیک و غریب تابلو زدن ...

 که دیگه فکر ِ قیام علیه ِ سنت قدغن ...

/ 2 نظر / 5 بازدید
آناهیتا

سلام وبلاگ جالبی داری در ضمن باید بگم که قابل توجه کسانی که سایت یا وبلاگ دارند ما که از اینترنت استفاده می کنیم چرا از سایتمان درآمد نداشته باشیم یا لااقل هزینه اینترنت که درمی آریم می توانید از بهترین روش درج تبلیغات در سایتهای خودتان درآمد ماهیانه و مادم العمر کسب کنید - فقط با عضو رايگان در سايت 5000 تومان اعتبار قابل نقد دريافت مي كنيم. - در قبال معرفي هر نفر به سايت 500 تومان پورسانت قابل نقد مي گيريم. - با استفاده از كدهاي درآمد زا و بر حسب رتبه بازاريابي خود براي هر كليك بين 150 تا 250 ريال درآمد خواهيم داشت. با اين همه مزايا در فكر چه هستيد ؟؟؟؟چیزی از دست که نمی دی !!!! http://www.mi118.com/Register.aspx?Ref=73650 وبلاگ من http://iceheart3.blogspot.com/

م.تاجیک

چه دردی ست چه دردی ست... با خویشتن نشستن در خویشتن شکستن من دردتان را درک می کنم چرا که با آن میزیم.ایمیل من : miladefarhang@yahoo.com