می خوهم ساده بنویسم ...
فارغ از تمامی استعارات به جا ونابجا ...
بدون ِ تشبیه ...
بدون ِ کنایه ...
بدون ِ ایهام ...
بدون ِ مجاز ...
فقط بنویسم ...
ساده ...
ساده ...
ساده ...
نمی خواهم چیزی را توصیف کنم ...
فقط بنویسم آنچه که حس می کنم را ...
اصلا به من چه که درخت سبز است و آسمان آبی ...
به من چه که پاییز سراپا زرد است و زمستان سپید ...
اینهمه رنگارنگ ِ کهنه ی برجای مانده از تمامی ِ نوشته ها به چه درد می خورد ؟
اصلا مگر آسمان به فکر ِ ما هست که ما به فکرش باشیم  ؟
مگر درخت هیچگاه تلاش کرد تا مگر اندکی از بازمانده ی ریشه اش را به ما بدهد تا اینسان سرگردان نباشیم؟ ...
از تکرار ِ مکرر ِ فصل ها هم که دیگر بگذریم که در هر چرخش ِ خود یادآورمان می شوند که دوباره ، همان روز از سال ِ قبل ، امسال هم سپری می شود ، بی ثمرتر از گذشته ...
آری ...
نمی خواهم اینها را بنویسم ...
فقط می خواهم بنویسم هرچه که حس می کنم را ...
چه گفتم ؟! احساس ؟
از احساس سخن گفتم ؟
هان ، یادم آمد ، می خواستم حسم را بنویسم ...
چند لحظه تحمل کنید لطفا ....
.
.
.
خب !
احساس ...
می خواستم از حس بویایی بنویسم ...
از بوییدن گلی سرخ در باغچه ...
از بوی سکرآور گلهای رنگارنگ ِ خانه ی پدربرگ ...
اما ... اما انگار حالا که خوب حواسم را جمع می کنم دیگر آنها را حس نمی کنم ...
.
.
.
بوی سوختگی و تعفن و کافور می آید انگاری ...
بوی سوختگی ِ دل و دماغ ...
بوی تعفن خون های منجمد شده در قلبهای بی روح ...
و بوی کافوری که پدربزرگم را با آن ، و بدون ِ گلهایش به خاک سپردند ...
بگذریم ...
حتما حواس بهتری هم هست ...
گمانم می خواستم از حس شنوایی بنهویسم ...
از شنیدن ِ صدای دلنواز ِ شاملو وقتی که مدام در گوشم زمزمه می کند :
من سرانجام ِ پر از نکبت ِ هر تیره روانی را ، که جنایت را چون مذهب ِ حق موعظه می فرماید می دانم چیست ... خوب می دانم چیست ... 
صدای پرصلابت ِ فرهاد :
.
.
.
بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی ...
با اینا زندگیمو سر می کنم ...
با اینا خستگیمو در می کنم ...
و صدای بابایی که چه بی ریا حافظ می خواند ...
وای که چه حس ِ خوبی دارد ...
.
.
.
ام م م م م م م م م م م م ... ولی خوب که گوش تیز می کنم : صداهای دیگری می شنوم بس رساتر از قبلیها ...
صدای گریه و آه و موریانه ...
گریه و آه ِ عزیزان بر قبر ِ عزیزانشان ...
و موریانه هایی بس غول آسا که هرکدام می تواننند ظرف ِ 24 ساعت ، مغزت را نه ، که زندگیت را متلاشی کنند ...
موریانه هایی که تنها زمانی که زحمت ِ فکر کردن را به خود هموار می کنی به سراغت می آیند ...
.
.
.
من که پیشنهاد می کنم ، فعلا در ِ دکان ِ گوش را ببندیم و بر در ِ آن بنویسیم : می خواستیم سمفونی ِ زیبایی بشنویم ... اما ... نشد ...
می خواستم از بینایی بنویسم : از دیدن ِ رنگین کمانکی مظلوم که طلب استمداد ِ آسمان را بعد از بارشی سهمناک اجابت می کرد و از دیدن ِ بچه مورچه ای بر سنگفرش ِ خیابان که گویی با حمل ِ دانه اش تعادل ِ جهان را حفظ می کند ...
اما به سرعت از خاطرم گذشت که دگر مدتهاست که آنقدر با زمین خو گرفته ایم که هر از چند گاهی هم نگاهی به آسمان نمی اندازیم تا رنگین کمانی ببینیم  و از خاطرم گذشت دیگر اکنون تا چشم کار می کند دیوار است و این حصارهای ساخته و پرداخته ی درون و بیرونمان توان ِ دیدن ِ منظره ای زیبا را از چشمانمان ربوده اند ...
دو حس ِ دیگر را هم که از بس تلخی ِ زندگی را مزمزه کرده ایم و از بس محکم به دیوار ِ سخت ِ تقدیر کوبیده شده ایم و آن را لمس کرده ایم که مدتهاست از دست داده ایم ...
پس قاعدتا حس هم به کارمان نمی آید ...
ولی از آنجا که قرار بود ساده بنویسم می گویم :
با اینهمه من بی اینها هیچم ...
هرچند بدترین ِ بوها ، عبث ترین ِ منظره ها ، ناموزون ترین ِ صداها ، تلخ ترین ِ مزه ها و سخت ترین ِ دیوارها را حس کنم ...
باز احساسم را دوست دارم و بی احساس هیچم ...
پس می خواهم فارغ از تمام ِ توصیفات ، از احساس بنویسم ...
تا تنها احساسم را بر زمهریر ِ کاغذ جاری سازم تا بل جایگزین ِ سخن گفتن با واژه گانی پرکنایه شود ...
پس تو هم ، فارغ از تمامی ِ توصیفات ، تنها ، احساست را بنویس ...

/ 0 نظر / 5 بازدید