چکش

همه چیز به غایت مزخرف است

.

.

.

چرا نمی توانم مثل آدم زنده گی کنم ؟

یادم نمی آید تا به حال تومور  مغزی گرفته باشم .

یا مغزم چرک کرده باشد .

یا گوشه ای از جمجمه متلاشی شده باشد .پس کجا ، کی ، در کدام اتاقک  ِ جراحی

زیر  ِ دستان  ِ کدام سبزپوش  ِ محترم ، این چکش در مغزم جا مانده ؟

اصلا چکش در اتاقک ِ جراحی چه می کرده ؟!

آری ، همه چیز به غایت مزخرف می شود وقتی چکشی در مغزت جا مانده باشد .

سر خم می کنی که خسته گی  ِ روزی را روی بالشت بتکانی ، چکش حرکت می کند.

می کوبد ، می کوبد ، می کوبد . . .

چه وقت از حرکت باز بایستد را نه تو تعیین می کنی نه او .

گاهی بعد از چند دقیقه ، گاهی چند ساعت ، گاهی هم تا صبح .

نوسان می کند در مغزت ، ضرب می گیرد ، هم آوا می شود با صدای قلبت ، و دیگر بعد

از چند ضرب نمی دانی قلبت کند می زند یا مغزت تند . . .

از کودکی از چکش کوبیدن روی میخ بدم می آمد ، انگشتانم را دوست داشتم .

می پنداشتم در هر فرودش به نبرد با انگشتان  ِ نحیفم عزم کرده .

از کوبیدن ِ قاب ها بر دیوار طفره می رفتم .

از هر چیزی که به نوعی به این موجود لعنتی مربوط می شد . . .

و تی تصورش هم ممکن نبود برایم ، که روزی با آن ، در مغزم ، در تک تک  ِ ساعت هایم

، در کشاکش  ِ ثانیه های زندگیم همخانه شوم !

اینها را که می نویسم دقایقی هست که سرم را روی بالش گذاشته ام ؛

شدیدتر از هر زمان  ِ دیگری می کوبد ، درست در مغزم حس درختی را دارم که دسته ی

 دارکوب ها سوراخ سوراخش کرده اند ؛

بهتر بگویم متلاشی اش کرده اند .

مدت هاست که دیگر کاری به کارش ندارم .

خوب که فکر می کنم می بینم هرچیزی برای کاری ساخته شده !

چکش هم فقط کوبیدن را یاد گرفته است دیگر ؛

مثل  ِ من که زجر کشیدن را ،  محبت را ، شادی را ، تمام  ِ چیزهای بی خود را .

حالا دیگر نه خواسته ای دارم نه توقعی ؛

تنها آرزویم اینست که روزی ، دوباره ، بر حسب اتفاق مغزم را باز کنید .

- با شمایم سبز پوشان  ِ محترم - ، اگر سعادتی دست داد و در اتاقک های فرمانروایی

تان سفره ای شکافته از مغزم را گستردید ، تنها آرزوی این موجودی که دیگر درست

نمی داند چیست را جامه ی عمل پوشانید .

می شود این بار میخی جا بگذارید در مغزم ؟!

آخر احساس می کنم چکش  ِ ذهنم از کوبیدن بر جداره های خونی و سخت احساس  ِ

بیهودگی می کند !

دلم به حالش می سوزد .

هرچیز وظیفه ای دارد آخر . . .

 

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
حسام

قشنگ بود. خودت نوشته بودی؟

حسام

قشنگ بود. خودت نوشته بودی؟

حسام

قشنگ بود. خودت نوشته بودی؟

علی

قشنگ بود... حالا باز جاي شكرش باقيه كه به جاي چكش پتك توي سرش جا نذاشتن! (تيريپ خوش بيني!)