پیرزنی که منم ...

هرشب در رویای دوردست ِ خود ؛

پیرزنی را می بینم ، رنگ پریده ؛

رنجور از نتوانستن های زمانه ؛

پاهایی فرتوت از بی سبب راه رفتن نه،  که دویدن ها ؛

دست هایی لقوه افتاده از بی نوازشی ؛

سری سنگین از  بی پاسخی ها ؛

چشمانی باد کرده در پی   ِ سالها دزدکی اشک ریختن در خلوت  ِ  بالشی که پر از

دلتنگی هایش بود؛

لب هایی خشک ، بی تلاشی برای بیرون جهیدن  ِ کلامی ، که از یاد برده است ترنم  ِ

صدایش را زمانی که به لوندی ،  هزارتوی دلش را با واژه ای ، آری تنها با واژه ای عریان

می کرد ؛

لب هایی که زمانی دوستت دارم  را بی دریغ سجده می کرد ؛

گوش هایی بی انتظار  ِ هرچه شنیدن ؛ فریب خورده ی هرچه بی دریغ دروغ شنیدن  ،

فریب خورده ی هرچه کلمه ، کلمه های خیانتکار  ،   کلمه های زیبای نفرت انگیز  ِ بی

آبرو  ؛

 با پوستی چروکیده و سرد که کال شده  از بی انگیزه گی  ِ هرچه رسیدن ؛

و موهایی که چون آبشاری نقره ای ، بی تمنای هرچه تکلف ، بی نیاز  ِ سنگینی  ِ

سنجاقی نگهبان ، رها کرده خود را بر بازوان  ِ خسته ی ناتوانش ، دلداریش می دهد تا

زیر  ِ بار  ِ دلزده گی  ِ نفرت انگیزش له نشود

...

آری ، هر شب در رویای دوردست  ِ خود ؛

پیرزنی را می بینم :  تنها ؛

تکیه زده بر صندلی  ِ گهواره  واری کنار  ِ پنجره ی خاطرات  ِ خسته اش ؛

و همچون کودکی هایش که هق هق  ِ گریه اش را  در درون خفه می کرد و در بی

صدایی  ِ حزن انگیزی به پهنای صورت اشک می ریخت ، بی صدا ، در درون اشک می

ریزد ؛

...

آری پیرزنی را می بینم :

پیرزنی  که خود را جایی ، جایی در میانه های زنده گی فراموش کرده است

.

.

.

پیرزنی که منم ...

/ 4 نظر / 7 بازدید
سیب

پیرزنی که به چهره ی خود در آیینه لبخند می زند پیرزنی که گربه هایش را دوست دارد پیرزنی که قرص را چون آبنبات میبیند پیرزنی که رفقایش را گاه گاهی پشت تلفن ساعت ها نگاه می دارد پیرزنی که باغچه اش را بیل می زند پیرزنی که هنوز همان قدر جوان نیست ولی ذهنی دارد فراخ و دستی برای نوشتن برای گذاردن برای ماندن

سیب

خوش به حال پیرزن بقچه اش را جمع و جور میکند...

فروغ

صد هزار دریغ و افسوس به حال همه ی اونهایی که در اوج همه ی دوست داشتن ها, از خود متنفر شدند.....