گلایه

حرف از شکایت و گله و اشک و آه نیست

حرف از گلایه از شب و روز  ِ سیاه نیست

دیگر سراغ  ِ باید و شاید نمی روم

حرف از کبودی  ِ رخ  ِ کمسوی ماه نیست

تقدیر  ِ من به پای شکسته رقم زدند

حرف از قدم قدم به سر  ِ راه ، چاه نیست

من خو گرفته ام به سوالات  ِ بی جواب

حرف از چرا و چون و دلیل و گواه نیست

گیرم تمام  ِ پنجره ها هم گشوده شد

یا که ملاک  ِ عقل به سر هم کلاه نیست !

گیرم که دست ها همه با هم یکی شدند

یا جنگلی به دست  ِ تبر بی پناه نیست !

گیرم بشر به ارزش  ِ انسانیت رسید

پی برد او که ارزش  ِ انسان به جاه نیست

گیرم همه ، همه ، همه اینها درست شد 

من را چه سود وقتی چندین قدم دگر

تا انتهای جاده ی من نیز راه نیست . . .

 

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
viv0

سلام الهام عزیزم..دلم واست تنگ شده..خوبی؟ مثله همیشه دوست داشتم شعرتو....... اما ته مایه ای از غم داشت.......یا غم نامه ای بی انتها.. گیرم که........ اگر باز بگوییم باز هدفی نیست! گیرم که خدا هم خدا شود َ!! امیدوارم این قصه بی انتها باشد......و تا آخر گیرم....[شوخی]