مرداب ...

 

دستانم خوشبختی را می جویند

و بغض به بار می آورند ؛

چشمانم نیازمند  ِ زیبایی ست

و اشک می پروراند ؛

من ، خود ، تشنه ی آشناییم

و بیگانه گی مرا می جود هر لحظه

...

هراسم نیست ؛

از نخست می دانستم این نطفه کودکانی ناهمگون و بیمار می زاید ...

 

 

 

پی نوشت >> حرفی در دلم مانده که هیچ شاعری نسروده

                     هیچ نویسنده ای ننگاشته

                     هیچ فیلسوفی بر زبان نرانده

                      ... هیچ کس نمی داند ...

.

..

...

باید بروم ...

کفش  ِ برگشت و اندکی ش . ه . ا . م .ت

می توانم !

/ 9 نظر / 11 بازدید
علی تنها

می دانم ... آمدنت را خواب دیدم یا رفتنت را ؟ به گمانم هر دو ! چه شیرین بود آمدنت ، مثل رویاهای کودکانه ، با تبسمی آسمانی همراه کوتاه ... کوتاه ... کوتاه ... و چه تلخ و آشفته بود رفتنت ، مثل آمدنت بی خبر ، ناگهان ولی همچون کابوس ، پریشان ، بی پایان کلید بیداری از این کابوس به دست های سرد مرگ سپرده شده چقدر مشتاق بیداریم و چقدر به آسمان نزدیک !!!

ستایش

سلام یاد مرحوم ناصر می خواند من که هر انچه داشتم اول ره گذاشتم

سیب

من با دستان بغض می پرورم تا چشم کار می کند اشک است اما پنهان تشنه ام! بیگانه از دنیا ...... حرف های ماندنی.......!!!

سیب

من با دستان بغض می پرورم تا چشم کار می کند اشک است اما پنهان تشنه ام! بیگانه از دنیا ...... حرف های ماندنی.......!!!

رامين

مرسي الهام جان، واقعا" زيبا بود! [لبخند] در مورد پي نوشت، استثنا ئا" گوش بده به حرف اين مردك شريعتي(كه ميخوام سر به تن امثالش نباشه!!) حرفهايي هست براي نگفتن و ...

حسام

بزن به جاده حتی بی کفش عاشق زدن به دل زندگیم زدن به بارون بی چتر

طومار

هر گوشی لیاقت شنیدن نداره..

مسیح

زیبایی دیدن نمیخواهد خوشبختی جست و جو نمیخواهد خودت را دریاب رفیق بیگانگی ترانه ایست که ناسروده ماند از همان روز که آمدیم...

‌‌BaRan

من هم دلم میخواهد بلند بلند بگویم : می توانممم