انسان قرن ما


انسان قرن ما پی پیکار با خود است ...

از پای تا به سر بوی خون می دهد ولیک...

گویی به سرخ رویی خود دل ببسته او ...

سرخاب می کند رخ خود را به خون چه نیک ...

انسان قرن ما همه یاس است در رگش ...

جای غذا و خون ، که توانی دهد به او ...

خود هم به این روند نه راضی ، نه شاکی است ...

آری ، دریغ و درد که با آن گرفته خو ...

انسان قرن ما چه عبث ناک و غمزده...

در کار زندگی به تحیر نشسته است ...

آنسان غریب مانده در این دور روزگار  ...

گویی که کردگار ...

ذات وجودیش  به تحیر سرشته است ...

انسان قرن ما همه عمرش تظاهرست ...

با طرح خنده روی لبش غصه می خورد ...

هر روز جای پارچه ای بهر جامه اش ...

تکه امید های دلش وصله می کند ...

انسان قرن ما ، من و تو ، او ، ما ...

قرنش ، حکایتی پر از افسوس است ...

دنیا چنان قفسی تنگ تر شود ...

او ناگزیر عاصی و محبوس است ...

انسان قرن ما ، خود من هستم ...

کاینسان خموش و خسته و دلگیرم ...

آری منم نماد همان انسان...

کز فتنه ها ، فریب جهان سیرم ...

/ 1 نظر / 9 بازدید
آدینه

فوق العاده بود عزیزم،لینکت کردم تو هر دو تا وبلاگ[قلب][ماچ]