ما یکی بودیم ، کجای قصه فراموش شدیم ... ؟

 

آرزو می کردم که ما در یک بیمارستان ، در یک روز  زاده شده بودیم ، در یک شهر نفس

می کشیدیم ، زیر  ِ آبی  ِ یک آسمان ...

آرزو می کردم که در یک مدرسه درس می خواندیم ، سمفونی  ِ با شکوه  ِ جدول  ِ ضرب

را با هم از بر می کردیم ، در یک زمان ...

آرزو می کردم در یک کوچه بزرگ می شدیم ، بر سنگفرش  ِ یک محله لِی لِی بازی

می کردیم ، با یک قلوه سنگ ...

آرزو می کردم خاطره های مشترکی داشتیم و ترس های مشترکی را تجربه می کردیم

، تقسیم  ِ هراس هامان به هنگامه ی یک زمین لرزه ...

آرزو می کردم کودکی می کردیم با هم ، و من سرت را روی دامن  ِ اطلسیم

می گذاشتم تا یک دل  ِ سیر از رویاهایت برایم بگویی و از دغدغه هایت ، که چرا دیروز

از بیست نفر بچه های مدرسه مان سه نفر آمده بودند و چرا مدرسه ی سیمانی مان ،

چادری زهوار در رفته شده بود ...

و من در عالم  ِ کودکی دلداریت می دادم  که عوضش ما که بزرگ شدیم ، من و تو ،

زمین را جوری می سازیم که هیچوقت نلرزد ...

...

آرزو می کردم از تمامی ‌‌ ِ جاهایی که رفته ای می گذشتم ؛

بر تمامی  ِ بسترهایی که بخواب رفته ای سر می گذاشتم ؛

بر هر منظره ای که چشم دوخته ای خیره می شدم ؛

از هر آبی که در آن تن شسته ای می نوشیدم ؛

برای هرچه که قطره اشکی ریخته ای ، هق هق  ِ گریه سر می دادم ‎

و هرچه را  که دوست داشته ای دوست می داشتم ...

...

آری ...

آرزو می کردم رویاهای مشترکی داشتیم و رازهای مشترکی ‎ ؛

خاطرات ِ مشترکی داشتیم و خسته گی های مشترکی ؛

تصویرهای مشترکی داشتیم و تردید های مشترکی ...

کاشکی ‏، کاشکی ، کاشکی

...

و به جای اینکه دل های هم را بلرزانیم ، رویای ساختن  ِ زمینی که هیچوقت نلرزد را

ادامه می دادیم ...

 

 

پی نوشت :

خسته ام بی توصیف ؛

هیچ کس نمی داند ...

/ 6 نظر / 15 بازدید
samin

کاش گاهی‌ تو در من بودی‌و‌ من در تو تا سر در میاوردیم از راز‌هایی‌ که من دارم و تو نمی دانی و راز‌هایی‌ که تو داری و من مشتاق دانستنشان... ث.ب

...

کاش انسان نبودم .

علیرضا ( دلقک )

همه می دونن که همهمون خسته شدیم . . . از چی و از کی نمی دونم . . . ولی خسته ترم رفیق .. . . آرزو می کنم بر هر چه آرامش که در خاطرمان هست بگرییم . . .

عشق من دنیای من

از جرم عشق گر پيش کسي راهم نيست يارب تو آگاهي که محبت گناه نيست . . .

...

آرزو می کردم زاده نمی شدیم ...