پشت ِ دروغ ...

بچه که بودم ‏، آن زمان ها که روزهایم در امید  ِ شب شدن و آمدن  ِ پدر و نقاشی

کشیدن و زیر نقاشی هایم  به قول ِ خودم  چند خطی شعر نوشتن و گذاشتن سر  ِ

راهش و و بعد قایم شدن یک گوشه ی دنج ، که وقتی شعر را خواند ، با صدایی که از

شادی  ِ یگانه اش نظیر نداشت ، بگوید :

” عزیز  ِ دلم ‏ کجایی ؟ ”

می گذشت ...

و شب هایم به امید  ِ شیطنت های بچگانه ی خود را به خواب زدن و نخوابیدن و تا دم دم

های صبح ، بحث کردن با برادرم که اگر دزدی آمد می تواند از پنجره ی  مشرف به راه پله

های عظیم  ِ خانه مان ببیندش یا نه !

و دلداری ِ او که تا خرس  ِ قهواه ای هست - عروسکمان بود - همه چیز رو به راهست و

دزد بی دزد ...

آری ‎ ؛

روزهایم در امید  ِ بچه گانه هایی بی دلیل و شب هایم در شادمانی های بی پایان  ِ

خیال سپری می شد ...

بچه که بودم ؛

در همان زمان های لنگه به لنگه کفش پوشیدن و آشپزخانه را ” آپشزخانه ” گفتن و

نگاه های بی وقفه به دهان ها و لب های آدم ها ، خیلی چیزها بود که معنی اش را

نمی فهمیدم .

از صدای نوار کاشفان  ِ فروتن  ِ شوکران  ِ شاملو بگیر ‏، تا بحث های بی پایان  ِ خدا

هست یا نیست  ِ برادرم و عمویم ...

یکی از چیزهایی که تا مدت ها توجهم را به خودش جلب کرد ، حرفی بود که مادرم در

یک روز  ِ آفتابی گفت :

مادرم گفت : ” از آدمایی که پشت  ِ دروغاشون  قایم می شن ، حالم بهم می خوره .”

...

و من درست عین  ِتمام  ِ وقت ها ،  که نمی فهمیدم و می جستم ، نمی یافتم و باز

می جستم ‏، و آخرش هم ناراحت از اینهمه ندانستن ، بر بچه گی  ِ ناگزیرم لعنت

می فرستادم ‏، تا چند روز با این جمله ی غریب ، دست به گریبان بودم :

” آدمی که پشت  ِ دروغ قایم می شود ! ”

بارها و بارها تکرارش کردم تا بل پی ببرم به عظمت  ِ اسرار آمیزش ؛

کلمه به کلمه

حرف به حرف

آوا به آوا

...

آدم را می دانستم چیست :

همه ی ما  آدم بودیم - ناگفته نماند که هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که بفهمم اصغر

آقای محله مان که شب ها زنش را کتک می زند و وقتی زنش برای کار به بیرون می رود 

، زن های بدکاره را به خانه می آورد ، آدم نیست  - و فکر می کردم همه آدمیم !

...

خب ‏ ، آدم را می دانستم چیست

...

دروغ را هم تا حدی می دانستم چیست :

مثلا وقتی برادرم سیگار می کشید و مادرم فهمیده بود و به او می گفت : ” دروغ

می گی ” کم و بیش فهمیده بودم که دروغ یک چیزی ست در مایه های عروسکی که

پدرم برایم خریده بود و تا وقتی دست نمی زدم نمی رقصید .

فهمیدم همان طور که تا دست نزنی ، التماس هم که بکنی ، عروسکت نمی رقصد ،

بعضی کارها هم تا دروغ نگویی انجام نمی شود !

...

خب ، پس دروغ را هم می دانستم چیست .

...

قایم شدن را هم که ... حرفش را نزن ! بازی  ِ مورد  ِ علاقه ام بود .

وقتی چشم می گذاشتی و تا به شماره  ی ده برسی دهانت در اضطراب  ِ کشنده ی

پیدا کردن ها خشک می شد و می گشتی و می گشتی و باز می گشتی ...

و همیشه کسی بود که زودتر از تو از مخفیگاهش بگریزد و به خط  ِ پایان برسد .

همیشه !

...

آری ‏، قایم شدن را هم می دانستم

...

آدم

دروغ

قایم شدن

” آدمی که پشت  ِ دروغ قایم می شود ! ”

نه !

این کلاف  ِ سر در گم به هیچ وجه سر  ِ باز شدن نداشت ...

پرسیدم

پرسیدم و مادرم گفت : ” عزیز  ِ دلم ، وقتی بزرگ بشی خودت می فهمی .‌”

و من از آن زمان ، شماره کردم روزها را یکی یکی ، مانند پله های خانه مان ، تا برسم

به آن لحظه ی اعجاب انگیز  ، به آن کشف  ِ بی پایان ، به آن دانستن ، به آن ...

به این ...

به این آنی که در آنم ؛

به 12 سال  ِ بعد ؛

به همین جا ؛

همین لحظه ؛

...

حالا دیگر خوب می دانم که ”  آدمی که پشت  ِ دروغش پنهان شود  ” یعنی چه !

خوب می دانم آدم یعنی چه !

خوب می دانم دروغ یعنی چه !

خوب میدانم ، قایم باشک ها همیشه به همان ساده گی  ِ قایم باشک های

همیشگیم نیست !

خوب می دانم اگر یکی قبل از تو دستش را به دیوار بزند چه دردی دارد !

خوب می دانم ...

خوب !

چشم گذاشتم و شمردم : یک ، دو ، سه ، چهار ، ...

تا ده

تا صد

تا هزار

شمردم و شمردم

لب ها مزه از دست داده و بی رمق

چشم برداشتم از دیوار  ِ چرک   ِ انتظار ‎ ؛

همه جا را گشتم :

زیر  ِ درخت  ِ بلوط ، پشت  ِ طاقی  ِ  انباری ؛

زیر  ِ سایه ی دیوار  ِ کوچه ؛

چهارراه  ِ خیابان ‎ ؛

کوچه به کوچه ؛

خیابان به خیابان ؛

شهر به شهر ؛

همه جا را گشتم ...

آرزو می کردم دست  ِ کم بپری بیرون و دست بزنی به دیوار  ِ پیروزی ات ؛

و در شادی  ِ بی پایانی جشن بگیری پیروزی را !

اما نه تنها زیر درخت  ِ بلوط و پشت  ِ طاقی  ِ انباری و زیر  ِ سایه ی دیوار  ِ کوچه و

چهارراه  ِ خیابان ها و کوچه ها و شهر ها نبودی ...

حتی دست هم نزدی به دیوار  ِ پیروزی ات !

حتی بازی را به پایان نرساندی ، تا نفهمم این دیوانه کننده ی درد آور  را ...

که :

.

.

.

” آدمی که پشت  ِ دروغش قایم می شود یعنی چه ... ! ”

 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
...

چه کسی شمردن را به من یاد داد!! و دروغ هایم از کجا شروع شدند به گفتن و چرا صداقتم زیر لوای ترس پنهان شد ترس از حقیقت بی پرده که دریده می شود بر روان آدمیت و گاهی به مزاقی خوش نمی آید پنهان را خوب می فهمم اکنون ولی پشت خودم نه دروغ شاید آدمم شاید نه این را نمی دانم