نقطه ی نون ِ پایان

نمی خواهم اینهمه را باور کنم


وقتی می گویی می خواهی نقطه ی نون  ِ پایان را بگذاری
وقتی که می خواهی سهم  ِ عظیم  ِ زندگیم را یکسر متلاشی کنی
وقتی می دانم انکار  ِ من و تصدیق  ِ دیگران همانسان کاری است که اختیار  ِ راننده ی لوکومتیو ، در تعیین  ِ مسیر در جاده ای که تنها یک ریل در آن تعبیه شده
وقتی می دانم که قطار  ِ زندگیت تنها یک ریل دارد
وقتی می دانم سوزنبانی نیست
وقتی می دانم که جاده ای نیست
وقتی می دانم که مقصدی نیست
و سرانجام  ِ اینهمه دانستن ها وقتی می دانم که حتی خودت هم نمی دانی از بین  ِ تمامی  ِ کسانی که صدای مهیب  ِ انفجار  ِ قطاری تک سرنشین را می شنوند و تنها دقایقی به این پایان  ِ تلخ می اندیشند ، آن هم نه پایان  ِ کسی ، انسانی ، بل به ترس از پایانی که شاید روزی گریبان  ِ ایشان را بگیرد ، تنها یک تن ، تنها یکی و فقط یکی ، سهم  ِ عظیم  ِ نبودنت را حس می کند .
در می یابد ، و هربار که هم از نخست مرورش می کند ، سردرگمی اش افزون تر می شود
چرا که هیچگاه در نمی یابد که کجا ، کی ، چگونه
بخش  ِ اعظم  ِ وجودش را جایی جا گذاشته است
من نمی خواهم نیمی از خودم را گم کنم
من نمی توانم یکجا نیمی از زندگیم را گم کنم
من نمی توانم تو را گم کنم
ای کاش هیچ وقت پایان با نقطه ی نون  ِ آخر به پایان نمی رسید ....

/ 0 نظر / 9 بازدید