همانگوهنه که شاخ خشک هرگز تر نمی گردد...
همانگونه که پر سوخته بلبل برایش پر نمی گردد ...
بدینسان روزگار ِ ما از این بدتر نمی گردد ...
اگر بدتر شود هم هیچگاه آن بر نمی گردد ...


وقتی صدایت در حنجره ات میخکوب شده ...
وقتی قدرتی برای فریاد نداری ...
وقتی دیگر حتی دلیلی برای فریاد نداری ...
وقتی زندگی تو را می گرداند ، نه تو آن را ...
وقتی آنقدر زندگی تو را گردانده که احساس می کنی تمام ِ زمین و زمان دور سرت می چرخد ...
وقتی در این گیر و دار ِ چرخاندن و چرخانده شدن ، راهت را گم کرده ای ...
وقتی میان ِ هزار صورتک یکی آشنا نیست ...
وقتی هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکرد ...
وقتی دیگر خوبان و خوبرویی و خوبی و خوب نمانده ............
بگذریم ...
چه می گویم ...
دیگر شب از نیمه گذشته ...
اصلا بی خیال  ِخوب و خوبی و وفا و آشنا و زندگی و حنجره وصدا و فریاد و من ...
بی خیال ِ روزگار ...
بگذار روزگار هم کار ِ خودش را بکند ...
گمانم چاره ای نیست ...
باید بگذرد و بگذری ...

/ 0 نظر / 4 بازدید