کافیه احمق باشی!!!!!!!

تا حالا شده وقتی پشت چراغ قرمز وایسادی و یه دختر بچه ی گل فروش یا یه پسر بچه ای که تمام زندگیش در اون لحظه تو یه دونه آدامسی که ازش می خری خلاصه شده رو دیده باشی؟

تا حالا شده این صحنه اون قدر متاثرت کرده باشه که از خودت خجالت بکشی؟!!!!!

تا حالا شده تو یه شب برفی که تمام ذوق و شوقت تو گوله برف بازی و خندیدن و خوش بودن خلاصه شده و بعد از اینکه همه ی تفریحات گرانبهات رو انجام دادی مشغول قدم  زدن به سمت خونه باشی تا بری و بغل شومینه ی گرم بشینی و با تمام خاطراتی که در آن روز واسه خودت ساختی خوش باشی که یهو چشت تو گوشه ی خیابون به پیرمردی بخوره که تو اون شب برفی تمام سرمایش یه پتوی پاره هست و به خاطر نداشتن یه سر پناه از بارون با همه ی عظمتش و برف با همه ی قشنگیش متنفر باشه؟!!!!

تا حالا شده این صحنه اون قدر متاثرت کرده باشه که به خودت و زندگی لعنت بفرستی؟!!!!!
تا حالا شده که تو یه رستوران نشسته باشی و تمام حواست مشغول خوردن و خندیدن باشه که یهو یه دختر کوچولو رو با لباس مندرسی ببینی که دستاش رو به شیشه چسبونده و بهت زل زده باشه؟!!!!!!

تا حالا شده از دیدن این صحنه اون قدر متاثر شده باشی که غذایی که داری می خوری از گلوت پایین نره؟!!!!!!
تا حالا شده یه پیرمرد رو جلوی یه پمپ بنزین ببینی که حاضره واسه صد تومن هر گونه شکلکی از خودش در بیاره و تو هم واسه اینکه بچه هات خندیدن و خوشحال شدن نه از سر انسان دوستی ، بلکه از سر ترحم یه صدی بهش داده باشی؟!!!!!

تا حالا شده از دیدن این صحنه اونقدر متاثر شده باشی که.......!!!!!
آره واسه هممون بار ها پیش اومده این مسایل........

و اگه مثلا خیلی خیلی آدم خوبی باشیم دستمون رو کردیم تو جیبمون و یه پولی از سر ترحم انداختیم جلوش.....

ولی هیچوقت یه لحظه واینستادیم تا یه خورده فکر کنیم و از خودمون بپرسیم چرا؟!!!!!!!

یعنی اون بچه ای که سر چهار راه گل میفروشه لیاقتش کمتر از من بوده؟!!!!!
یعنی اون هیچوقت دلش نخواسته شبا  یه سر پناه گرم داشته باشه؟!!!!!

اون هیچوقت دوس نداشته درس بخونه و واسه خودش کسی بشه؟!!!!!
چرا ما ها همیشه به جای جواب دادن به مسایل عادت داریم  صورت مساله رو پاک کنیم؟!!!!

چرا همش واسه خودمون اگه و اما و شاید ... میاریم ؟!!!! چرا یه بار نمی گیم چرا؟!!!!!!
اینجاست که شکسپیر میگه : برای لذت بردن از زندگی کافیه احمق باشی...... آره آدم باید احمق باشه تا این چیزا رو نبینه و نگه چرا؟!!!!!!!!!

شاید باورتون نشه ولی یه درویشی بود هر شب میومد خیابون و فلوت می زد وپول جمع می کرد.....و من قشنگتر و سوزناک تر از صدای فلوتش رو دیگه هیچ جا نشنیدم...!!!!!

یعنی یه چنین کسی لیاقت یه زندگی آبرو مندانه رو نداره؟!!!!!

پس بیاید این دفعه که با یکی از این  بهتره بگم انسانهایی که روزگار بهشون خیانت کرده رو به رو شدیم نگیم آخی.... نگیم طفلک..... نگیم بی چاره.....بگیم چرا؟!!!

اونا بیشتر از اینکه به سکه های ما احتیاج داشته باشن  به درک ما احتیاج دارن......

و در پایان هیچوقت فراموش نکنید که هیچکسی از میان ما از  بالا ترین مرتبه ای که در میان ماست بالا تر نمیرود و هیچکس نیز از پایین ترین مرتبه ای که در ماست فرو تر نمی افتد.......و آنگاه که یکی از ما از پای می افتد افتادنشس زنهاریست از برای آنها که از پشت سر می آیند تا پای شان به سنگ نگیرد....!!!!!!!!!!!!!

خوشحال میشم نظر دوستان رو هم بدونم:)

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
مهدی

آره ، شده. روز کنکور داشتم مي رفتم دانشگاه که کنکور بدم ، ديدم سر صبح پيرزنی که هميشه گدای محلمونه نيشسته رو زمين. ۱۰۰ تومن در آوردم بهش دادم ، يه نيتی هم کردم که امتحانمو خوب بدم. يه لحظه به خودم اومدم! گفتم : واقعا انسان پستی هستم که فقط به خاطر حل مشکل خودم ، و نه برای اينکه اون پيرزن ، تنهاست و داره زير بار دنيا دست و پا ميزنه بهش کمک کنم! ای کاش مي شد کمکی فرا تر از اين حرفها انجام داد! پول تموم ميشه ، هر چه قدر هم که باشه !! اگه قرار بود همه ی مردم حرف خدا رو گوش کنن و همه ی پولشونو برای شکم خودشون نخوان ، اين صحنه ها کمتر مشاهده مي شد ، خيلی کمتر!

مينا

سلام الی جون اگه تاحالا نظر ندادم واسه اين بود که مطالبتو کامل نخونده بودم اما حالا که خوندم نظر ميدم.وبلاگت خيلی باحال گلم موفق باشی...

مينا

روزگاری است که خوبی خفته است وبدی بيدار است

الهام

آره..!!! اگه ميخواستيم يه لحظه ... فقط يه لحظه خودمونو جای اون بذاريم می تونستيم بفهميم که چی ميکشه.... ولی حيف که ما اينقدر تو دنيای شيشه ای که واسه خودمون ساختيم غرقيم که به هيچی توجه نمی کنيم

مينا

ميزان غم و تاثر من از ديدن اين صحنه ها توصيف نا پذيز است چراهای بيشمار ذهن من باز هم بيجواب مانده است.و من زير بار نگاه شماتت بار کودک يتيم هر روز ذوب ميشوم

الهام

آره مينا جونم خوبی خوابيده و گوشش خيلی سنگين تر از اين حرفاست که بخواد بيدار بشه... يعنی خودمون نمی خوايم که بيدارش کنيم..... ای کاش می شد از همين لحظه همه به خودمون بيايم و برای دنيايی زيبا تر تلاش کنيم..!!!

متاثر

اين چيزا هميشه منو آزار میده من تو همچين شرايطی حاظرم همه چيزمو بدم حتی پيرهن تنمو ولی مطمنا نه من میتونم همیشه این کارو بکنم نه کمک من یکی چیزی رو عوض میکنه لازم به ذکره که من نمیگم این مسله قصور ما رو جایز میکنه آ نه من میگم با ید همه دست به دست هم بدن که این امر هم هیچوقت تحقق پیدا نمیکنه تا دنیا دنیاست همین جوری بوده.. تازه خیلی ها کمکی به بهبود اوضاع نمیکنن هیچ بلکه عمق فاجعه رو بیشتر و بیشتر میکنن خدا کنه ما ها جز اون دسته نباشیم.

يک بار سر يک چهار راه يک زن دستمال کاغذی فروش ديدم که چادرشو دور گردنش گره زده بود و به حال استيصال به ماشين ها نگاه می کرد چراغ اون قدر سبز بود که با سرعت از کنارش بگذريم اما راستش از ديدنش گريه ام گرفت گريه نکردم چون فکر کردم گريه ی من چه دردی رو ازش دوا می کنه نمی گم به خودم قول دادم که بهش کمک کنم از اين به بعد هر فقيری رو ديدم در حد توانم دستشو بگيرم چون اين کارو نکردم اما آخرش به خودم گفتم چه قدر عجيب امثال من برای سبز شدن چراغ عجله دارن و امثال اون برای قرمز شدنش

يک نفر

خوبه که همه ی ما اين چيزا رو می بينيم اين طوری به دنيا اميدوار تر نگاه می کنم