یادواره

در دم مردن فلاطون یک دو حرفی گفت و رفت

                                حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

چهل روز گذشت.....چهل روز تلخ..... چهل روز از درگذشت استادی که نه تنها ریاضی را با عشقی سرشار از انسانیت به شاگردانش یاد می داد..... بلکه انسانیت را نیز با تک تک کلماتش آمیخته بود..... استادی که وقتی قدم در کلاس می گذاشت به جز با عشق تدریس کردن به هیچ نمی اندیشید....استادی که همیشه می تونستم به عنوان یه دوست قبولش داشته باشم.... ۶۹ سال داشت..... ولی نه مثل بقیه ی آدمای ۶۹ ساله.... ۶۹ سالی که هر روزش یه قدم به جلو بود.....بله.... آقای خوش اخلاق رفت تا مدرسمون خلا بزرگی رو احساس کنه...... خلایی به اندازه ی تمام خوبیهاش، مهربانیهاش و انسانیت هاش...

بله چهل روز گذشت..... ۴۰ روز پیش گذشته.... امروز رسیده.... امروز هم داره می گذره.... حال تبدیل به گذشته میشه و تو خاطر خیلی ها یه یاد باقی میمونه.... تو خاطر خیلی ها همونم باقی نمی مونه.... مهم اینه که من در این ساعت، در این دقیقه،در این ثانیه ... خیلی غمگینم.....چون یکی از عزیزترین کسانمو از دست دادم...... نه اشتباه نکنید.... نه اینکه من هر روز بهشون سر میزدم.... نه....... حدود یه ماه می شد که ندیده بودمشون.... و الان فقط افسوسش واسم مونده.... ولی شاید تا حالا این حس رو تجربه نکرده باشید.... من غمگینم چون احساس می کنم یکی از کسایی که دوسم داشت و دوسش داشتم پیشم نیست..... چون خیلی وقتا برای در کنار یک نفر بودن حتما لازم نیست پیشش باشی....همین که می دونی یه جایی تو این کره ی خاکی یکی از عزیزانت زندگی می کنه که هر وقت دلتنگش شدی می تونی بری ببینیش.... این احساس دلگرمی بهت می ده.....

ولی خدا نکنه اگه اون عزیزت دیگه روی این کره ی خاکی نباشه.... اون وقت همون حسی رو داری که من الان دارم ..... بد..... البته واژه ی مستاصل بهتره... میدونی چرا؟!!!!

آقای خوش  اخلاق رفت..... انکار نا پذیره.... ولی به این فکر می کنم که اگه این پروسه همینجوری تداوم داشته باشه چی؟....چه بلایی سرم میاد؟!!!! خدایا.... ازت می خوام که اگه قراره اینجوری بی رحمانه راجع به آدما قضاوت کنی .... اول از همه این کار رو در مورد من انجام بده.... تا مجبور نباشم هر روز رفتن عزیزامو ببینم.... آره.... من اعتراف می کنم... من شهامتشو ندارم.... من بی منطق تر از این حرفام.... که با این مسایل به همین راحتی ها برخورد کنم....

آره دوستان.... همه ی اینا رو گفتم که بگم بیاید قدر عزیزانمونو بدونیم.... بیاید این واژه هایی که خودمون ساختیم مثل : روز پدر، روز مادر ، روز معلم و .... رو کنار بذاریم..... و هر وقت که کنارشون بودیم ازشون قدردانی کنیم.....

من همه روز واسم روزه پدره.... همه روز روز مادره.... همه روز  روزه معلمه..... اصلا همیشه روز عزیزانمه.....

بیاید تا هستیم قدر همو بدونیم..... بیاید این قانون مرده پرستی رو کنار بذاریم..... که هر کی بره تازه یادش بیفتیم و واسمون عزیز بشه......

 در پایان باید بگم رفتن آقای خوش اخلاق برای جامعه ی ریاضی گیلان غمی بزرگ بود.... ولی بیشتر از اون برای کسانی که انسانیت را در کلاسهای درسش و در لباس ریاضی آموختند بزرگ بود و سخت.....

                                                                   "روحش شاد و یادش گرامی باد....."

                                                                             

/ 5 نظر / 3 بازدید
گل سرخ پر پر من

البته من ايشون رو نميشناسم ولی از توصيفات شما يه چيزايی فهميدم و ناراحتم تو این دنیا همچین آدمایی غنیمتن شایدم بیشتر راستی چرا ما ها گاهی وقتا اینقدر بی معرفت میشیم چرا غریبه پرستی میکنیم چرا قدر لحظات مونو نمیدونیم

سعيد 144

(اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟ به وبلاگم بيا و نظرتو بگو.

سارا

الهام جونم بلاگ فوق العاده ای داری بهت تبريک می گم تا حالا هيچ نشده بود کامل بخونمش. من هم آقای خوش اخلاق رو می نمی شناختم اما وقتی ناراحتی تو رو اون روز ديدم تازه فهميدم يک معلم چه تاثير عميقی می تونه در روح دانش آموزش داشته باشه. فوتش رو به تو و به همه ی کسانی که حتی ذره ای از انسانيت بويی يردن تسليت می گم.

صفحه ي اول تمام كتاباي انديشه سازان : زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست , هر كسي نغمه ي خود خوتند از صحنه رود , صحنه پيوسته به جاست , خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد , خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد ...

رضا

تا که بوديمو نبوديم کسیگشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتيم همه يار شدندخفته ايم و همه بيدار شدند قدر آينه بدانيم چون هستنه در آن وقت که اقبال شکست