ساده گی....
ساده باشیم ، چه در باجه ی یک بانک ، چه در زیر ِ درخت...
تا به حال ساده گی را توجه کرده ای؟
ساده گفتن را.
ساده شنیدن را.
ساده دیدن را.
و در یک کلام ، ساده زیستن را...
می خواهم ساده باشم ، چونان  آبی آسمان و زلالی دریا...
ساده چونان ، کودکی ، که از نگاه ِ معصومش می توان دلش را خواند...
ساده چونان سطح ِ سپید ِ کاغذ....
می خواهم تکلف ِ دنیای پر زرق و برق آدمیان را بگذارم و بگذرم....
از میان ِ همه ی صداها ، همه ی رنگ ها....
این روز ها ساده گی رنگ ِ حقارت به خود گرفته است..
این روز ها ساده گی ، ترجمان ِ حماقت است....
این روزها اگر ساده باشی ، اگر خودت باشی ، حقیر می شوی ، می شکنی....
اگر نقاب نداشته باشی می شکنی....
اگر اعتماد کنی ، می شکنی....
اگر صادق باشی می شکنی...
اگر همرنگ نشوی ، می شکنی...
اگر ساده باشی ، می شکنی....
و در یک کلام ، اگر خوب باشی ، می شکنی...
و پر واضح است ، که بیشترین ِ آدمیان ترجیح می دهند به کناری افکندن ِ این صفات را ، و نشکستن را....
و اما آنها که به ندای ساده گی شان گوش می دهند، چه بی صدا می شکنند ..، خرد می شوند.... و نابود می شوند....
آری!
میخواهم ساده باشم
ساده باشم....
ساده....
می شود؟!

/ 0 نظر / 11 بازدید