کاش می شد قصه گو بودم ...
قصه گوی قصه های مردمان ِ نیک خو بودم ...
داستان می گفتم از شب های مهتابی و ماه ...
داستان از زندگی ، رستن ، گیاه ...
در میان ِ نا امیدی قصه از امید می گفتم ...
داستان ها از یقین هایی که شد تردید می گفتم ...
قصه هایم اژدها ، دیو  ِ دو سر ، آتش نداشت ...
ترس ، تاریکی و یا وحشت نداشت ...
داستان از ترک و تازی و مغول ها من نمی گفتم ...
داستان هایی ز ِ لطف ِ کوروش ِ والا همی گفتم ...
من کلامی هم نمی گفتم ز ِ جنگ و کشمکش ، غارت ...
داستان می گفتم از آسودگی ، اندیشه ای راحت ...
داستان از گیتی  ِ بی جنگ می گفتم ...
داستان از مردمانی پاک ، بی نیرنگ می گفتم ...
آری ، آری  کودکان را با خیالی خوب من در خواب می بردم ...
نیک ، دل ها را به دریا از ته ِ مرداب می بردم ...
کاش می شد قصه گو بودم که نه کودک ، هر انسان را ...
با خیال ِ نیک نامی ، نیک رویی ، نیک اندیشی به خوابی ژرف در شب های بی مهتاب می بردم ...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید