تو هم با من نبودی ، مثل ِ من با من و حتی مثل ِ تن با من !

 

کدام قصیده را بی باور خوانده ام که حالا بیت بیت  ِ زنده گیم گلوگیر  ِ نگفته هایم

شده است ...

تو بگو ای خوب ؛

دل آزار  ِ کدام پاکی

حرمت شکن  ِ کدام حریم  ِ مقدس

باری به کدام دوش  ِ خسته بوده ام که از اینگونه سخت ، پاکی را را به حرمت  ِ

خسته گی های بر دوشم مسبب  ِ دردهایم کرده اند !

...

من آوازه خوان  ِ هیچ دیاری نبوده ام

و هیچ دلی را عاشق نکرده ام به صدایم

من تنهایی  ِ سپیده  و سرسپرده گیم را بلعیده ام تا افق دیگر بار رُخ بنماید بر این

محنتکده ی محنت بار ...

پس به کدامین گناه

کدامین شک

کدامین کار  ِ نکرده

اینچنین میخکوب  ِ لحظه های بی ثمری شده ام ...

تو بگو ای خوب ...

 

 

 

پی نوشت >>

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

 

پنج بامداد ...

/ 4 نظر / 5 بازدید
رامین

نیک بنگر! آن چنان ذلیل گونه به بندِ قواعد و سه پاره ها اشکِ روان می بارانیم چنان در سیاهچالِ خودساخته، ضجه برمیاوریم که کودکِ بهانه جو، به بازار!! در این نکبتستانِ بلاخیز دیگر چه جایِ گلایه و شکوه؟ تو که خود آموزگار این درسی، چرا؟ بیهوده منال، ساکن ِ شب تار! که: این ورطه ی دروغین اینِ تاوانگاه این شبه زندگی!! سیلابِ لحظه های بی ثمریش را اگرنه به مساوات که یکسان، بر ما بیچارگان فرو فرستد بیهوده منال، ای ساده تر از پاکی! بیهوده منال! بیهوده از نبودن ها منال!...

طومار

حرف دلم بود... زیبا و دلنشین... باید از جنس من و عشق و خدا باشد..... ممنون حرف نداشت...

بی صدا(فروغ)

تو بگو ای آشنای دور_نزدیکتر از هر آشنای نزدیک_دوری تو بگو تویی که ،حتی نزدیک تر از من به مني . . .

سیب

تو بی شک آواز خوان دیار ِ سر سپرده ی خود هستی ... حتی خفته و در سکوتی ژرف ...