ما حمالان ِ بی چراغ ِ درد ِ خویشیم ...

 

در انحنای خشک و خسته و تب دار  ِ شب

چشم انتظار  ِ کدامین ترانه ای ...

اینجا ترانه ها به گلوگاه  ِ آینه نرسیده می خشکند

و پوست  ِ آینه ، مُدام

در حسرت  ِ دو چشم  ِ بلورین

که انعکاس  ِ بی رمق خود را

در جویبار  ِ ساده ی بیمارش پیدا کند ،

چروک ...

اینجا برای سردی  ِ دل ها

ابنجا برای بی صدایی  ِ هر چشم

اینجا برای تندی  ِ لب های یخ زده

این جا برای هرچه پَلشتی

دنبال  ِ چون و چرا و باید و شاید نگرد

...

ما حمالان  ِ بی چراغ  ِ درد  ِ خویشیم ...

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
حمیده

سلام.........خوب مینویسی........... به ما هم سر بزن[گل]

بهداد

چون و چرا... بی شک صدایی نخواهد ماند در هنجره...!

رامین

مثل همیشه خوب... مثل همیشه محزون... مثل همیشه... مرسی!

سیب

ما سرآغاز های خویشیم با حمل خودمان بر کول زنده بودن ها ...

طومار

و این حمالان تا همیشه تاریخ حمالند . تا تاوان انسانیت از دست رفته ی بار فروشان را بدهند! آری تاوان انسانیت سخت است. زیبایست.ممنون از همراهیت.

حباب...

حمل کنیم .. و حمال وار زندگی کنیم! سر انجام در دهان گود و مکنده ی مرگ دستانمان به دست هم طلاقی میشود

مهرشاد

عالی بود الهام زیبا نوشتی جمله اخر رو هم دوست داشتم