ساعت ِ شنی

 

 

شاید نتوانم آتشی باشم که دستهایت را گرم کند ؛

اما در توانم هست  هیزمی باشم ، تا آتشی بدان بسازی ...

شاید نتوانم درختی باشم که تکیه گاهت باشد ؛

اما در توانم هست کودی باشم ، تا درختی را بارور کنی سترگ ...

شاید نتوانم آبی باشم بی پایان که تسلی بخش  ِ صحرای وجودت باشد ؛

اما در توانم هست ظرفی باشم چوبین ، تا سرد نگاه دارم آبت را در این کویر  ِپرعطش...

شاید نتوانم یکسر ، خود ، زنده گی باشم ، تا تمامی  ِ داشته ها و نداشته ها را ،

تمامی  ِ زیبایی ها و قشنگی ها را ، یکجا تقدیمت کنم ؛

اما در توانم هست زنده گیم را ، تنها آن سهم  ِ ناچیزی که سهم  ِ من است از این

دیوآسای ملول ، آری ، تنها سهم  ِ خود را از زنده گی برایت ، به جشنی بی پایان

از رنگ ها و شادی ها مبدل کنم ...

شاید نتوانم آن باشم که تو می خواهی اما ...

اما ...

در توانم هست که آن چه خود هستم را ، خود را ، برای آن چه تو هستی ، آری ، آن چه

تو هستی ، نه آن چه من می خواهم ...!

تنها برای آن چه تو هستی خود را ، ساعتی شنی سازم ، تا هر لحظه ای که به پایان

رسیدم ، به یادت بیاورم ، تنها با یک اشاره ی دست می توانی برگردانی ام ، تا از نو

آغاز شوم ...

تا از نو آغاز شوی ...

 

 

پی نوشت >>... یک روز قبل از سال ِ نو ...

 

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
فروغ

خیلی قشنگ بود الهام....خیلی

طومار

اگر خودت باشی خود خودت همه را هستی. زیباست...

حمیده

وبلاگ خیلی قشنگی داری...خیلی. مطلب عشق عجب ساز ونوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از نالهی عشاق مبادا خالی که خوش اهنگ فرح بخش هوایی دارد

سیب

من این می گویم و دنیاله دارد شب (اخوان)

سیب

من این می گویم و دنباله دارد شب (اخوان)

مصطفی.ب

اگر عاشقی چنین می بود، عاشقی چنین نمی شد اگر عاشقی چنین باشد، اما عاشقی دیگر چنان نمی شود شاید حتی با این شایدها... زیبا است ممنون

ساره وفا

عزییییییییییزم.چقدر مهربونانه بود.[گل] یه درخت فداکار.یه زنده-گی یه فداکار...