فرهنگ ذهن من


که بود که ابداع کرد این رسم  ِ غلط  ِ من ، تو ، او ، ما ، شما ، ایشان را ؟!
که بود که می خواست پیوند دهد به این طریق ، این خلق ِ پریشان را ؟!
تو و او و  ایشان دیگر کیست ؟!
در این دو روزه ی عمر ِ بی حاصل ، این که من به فکر ِ تو باشم و تو به فکر ِ من دیوانگیست
به من چه که بچه ی همسایه شب اشک و نان می خورد
به تو چه مربوط که من در زیر ِ بار ِ غم خرد شوم یا نه ؟!
به من چه تو
به تو چه او
به او چه آنها
به آنها چه من
که گفته که من و تو  ، ما می شویم و او و تو ، آنها ؟!
که بود که می گفت اگر ما شوید قوی ترید از من در داستانها ؟!
در فرهنگ ِ ذهن ِ من
من می اندیشم ...
من تصمیم می گیرم ...
من مسئول ِ تصمیم ِ خویشم ...
من
من
من
تو و او و شما و ایشان دیرگاهیست که از یاد رفته
تو در ذهن ِ من گم شده ای و او در ذهن ِ تو و من هم در خود
می توانی انکار کنی ؟!
نه !
اگر می توانی انکارش کن !
حیف که نمی توانی !
می توانی انکار کنی که روزگار جایی برای دیگری باقی نمی گذارد در ذهن ِ هیچکس ؟
خیلی همت کنی ، خودت در یادت باشد و بس !
تصویرت را هر روز در آینه بنگر ...
شاید خودت هم فراموشت شد !
پس با اجازه تان ، من می توانم بگویم ، ضمیرهای جدا از هم ِ ذهننم را ؟
من گفتم ...
تو نشنیدی ...
او شنید و نادیده گرفت ...
و سرانجام ، من رفتم و رفتم و رفتم
.
.
.
بی نیاز ِ از تو
بی یاد ِ او
و بی خبر از آنها ...

 

/ 0 نظر / 6 بازدید