این جان ِ خسته بر تن ِ من، چون لباس ِ نو ...

 

 

پارو به دست هستم و گُم کرده قایقم

بر باد می رود دل و دستم، دقایقم

سرگشته حول  ِ دایره ی عمر می دوم

افسوس خار مانده فقط، از شقایقم

یک کارزار ِ سخت ، سراسر نهیب  ِ مرگ

یک جنگجوی خسته که پنداشت فایقم

آن روزهای نازکی  ِ دل به باد رفت

باران بگو ببار که از جنس ِ عایقم

تا بانگ  ِ چون و چیست زدم بر بساط  ِ دهر

مُهر  ِ سکوت بر دل و جان زد که لایقم

تنها دروغ بود و گمان و سراب و وهم

یک عمر در خیال که غرق  ِ حقایقم

...

/ 2 نظر / 5 بازدید
سعیده

سلام حرفت حرف دل من هم هست و چقدر این بیت از شعرت زیباست که میگه: تا بانگ چون و چیست زدم بر بساط دهر مهر سکوت بر دل و جان زد که لایقم.

رامین

هیچ چیز بر باد نرفته و نخواهد رفت که صاحب این دایره بزرگ، خود دوام ما را بر جريده عالم ثبت نموده. حافظ گفت. الهام عزيز ايمانت را به جاودانگى نگه دار... آرامش خواهي يافت