گفتم به خود که در پی کنکاش  ِ چیستی

آن مایه غرق  ِ فکر و خیالات گشته ای

با آنکه هستی اما ، گویا که نیستی

اصلا تو را چه گر که جهان باژگون شده

یا آن پرنده را که بریدند بالهاش

یاد  ِ پرش چه بر سرش آورده ، چون شده

اصلا تو را چه شاخه ی  امنی قفس شده

یا آن که خوش سرود  ِ رهایی به سینه داشت

از یاد برده حرف و صدا ، بی نفس شده

اصلا تو را چه تنگ  ِ بلوری شکسته است

یا آنکه سرخ ماهی  ِ پر جنب و  جوش  ِ آن

بر بودنش ، به زندگیش چشم بسته است

اصلا تو را چه سر  ِ درون را شکافتن

در این درازنای میان   ِ حیات و مرگ

از هرچه مبهم است و نهان دیو ساختن

اصلا تو را چه این همه سردرگمی و شک

در بین  ِ این جهان  ِ هزاران هزار رنگ

از چه به هرچه گنگ و سیه می کشی سرک ؟

ناگاه گرم  ِ پرسش  ِ اصلا تو را چه ها

چیزی شکست گویی در عمق  ِ جان  ِ من

آن سان که بشکنی به تبر سنگ  ِ خاره را

از دور ناله ای به درونم هبوط کرد

گویی کسی به قصد  ِ جوابی دهان گشود

اما نیافت چیزی چون ، پس سکوت کرد ....

/ 5 نظر / 6 بازدید
مازیار

قرار بود وبلاگی درباره کتاب،فیلم،نمایش و موسیقی درست کنم که کردم خوشحال میشم سر بزنید http://hesamizi.blogfa.com

مازیار

قرار بود وبلاگی درباره کتاب،فیلم،نمایش و موسیقی درست کنم که کردم خوشحال میشم سر بزنید http://hesamizi.blogfa.com

آدینه

مرسی الهام جون از نظرت،شعرت واقعا حرف نداشت.به روز کردم بروندادو،باز هم سر بزن[قلب]

صادق

[گل]سلام قلم خوبی داريد خسته نباشی من اهل لاهيجان هستم خوشحال شدم با وبلاگ شما اشنا شدم

سعیده

زرنگي را گفتم زندگي چند بخش است ؟ گفت دو بخش : كودكي و پيري...... گفتم پس جواني چه شد ... گفت با عشق ساخت ، با بي وفايي سوخت ، با جدايي مرد